کربلا، واقعه ای به وسعت همه تاریخ!

بسم رب المهدی

بزرگواری می فرمود لحظه لحظه دوران اباعبدلله که منجر به وقایع کربلا شد، از قبل از حرکت آقا به سمت کربلا، از لحظه تصمیم گیری ایشان برای حرکت به سمت کربلا و اتفاقات کربلا و به خصوص روز عاشورا و بعد دوران اسارت پر از درس و عبرت می باشد که می توان برای تحلیل و حل بحران های جهان اسلام و به خصوص انقلاب اسلامی که به نوعی با الگو گیری از قیام اباعبدلله شکل گرفت می توان از آنها بهره برد تا گمراه نشویم و مشمول لعن آیندگان نشویم و عاقبت بخیر شویم.

زمانی که اباعبدلله تصمیم خود را برای حرکت به سمت کربلا گرفتند و اطرافیان از این تصمیم با خبر شدند شروع به مشورت دادن - خوشبینانه - یا نصیحت - بدبینانه - به آقا کردند که از این میان در تاریخ اسامی بزرگانی را دکر کرده اند. همه ی این افراد درست است که با نیت های مختلف با آقا صحبت می کردند اما همه شان بر این مساله اتفاق نطر داشتند که آقا از حرکت به سمت کوفه منصرف شوید و مطمئنا گوفیان به شما پشت می کنند. نکته اینجاست که آیا بهتر نبود این دوستان به جای منصرف کردن اباعبدلله ولی زمان را همراهی می کردند؟ این روزها درباره آنها چه قضاوتی می شود؟ آیا آنها نسبت به آینده اسلام نگرانتر و دلسوزتر از آقا بوده اند؟

چند روز پیش امام خامنه ای در دیدار با فرماندهان نیروی دریایی سپاه و خانواده های گرامیشان نکاتی را گوشزد کردند که خیلی جای تامل دارد و از اصولی صحبت می کردند که شاید این روزها متاسفانه نادیده گرفته شده و توجیهاتی برای آن شنیده می شود. آقا جان سید علی فرمود: "... ثانیاً ما با مذاکره‌ی با همان معنای امروزی مخالفتی نداریم؛ ما الان با همه‌ی دنیا داریم مذاکره میکنیم. ما با دولتهای اروپایی مذاکره میکنیم، با دولتهای آمریکای لاتین [مذاکره میکنیم‌]؛ همه‌ی اینها مذاکره است؛ ما با مذاکره مسئله‌ای نداریم. معنای اینکه میگوییم با آمریکا مذاکره نمیکنیم این نیست که با اصل مذاکره مخالفیم؛ نه، با مذاکره‌ی با آمریکا مخالفیم. این یک علّتی دارد، این را انسان هوشمند باید بفهمد که چرا؛ والّا با دیگران هم که مذاکره میکنیم، آن‌چنان دوستان یقه‌چاک ما که نیستند -بعضی از آنها دشمنند، بعضی بی‌تفاوتند، با آنها مذاکره میکنیم مشکلی هم نداریم- امّا مذاکره‌ی آمریکا با جمهوری اسلامی ایران، یعنی نفوذ؛ تعریفی که آنها برای مذاکره کردند این است و آنها میخواهند راه را برای تحمیل باز کنند. امروز غول عظیم تبلیغاتی دنیا در مشت آمریکا است؛ امروز جریان صهیونیستیِ بشدّت دشمن بشریّت و دشمن فضیلت، با آمریکا، هر دو در یک لباسند، دستشان از یک آستین می‌آید بیرون و با هم هستند. مذاکره‌ی با اینها یعنی راه را باز کردن برای اینکه بتوانند، هم در زمینه‌ی اقتصادی، هم در زمینه‌ی فرهنگی، هم در زمینه‌های سیاسی و امنیّتیِ کشور نفوذ کنند.
 در همین مذاکرات مربوط به مسائل انرژی هسته‌ای، هرجا فرصت پیدا کردند و میدان به آنها داده شد -که البتّه طرفهای ایرانی بحمدالله حواسشان جمع بود امّا یک جاهایی بالاخره آنها فرصتهایی پیدا کردند- یک نفوذی کردند، یک حرکت مضرِّ برای منافع ملّی انجام دادند؛ آنچه ممنوع است این است. مذاکره‌ی با آمریکا ممنوع است به‌خاطر ضررهای بی‌شماری که دارد و منفعتی که اصلاً ندارد؛ این فرق میکند با مذاکره با فلان دولتی که نه چنین امکاناتی دارد، نه چنان انگیزه‌ای دارد؛ اینها با همدیگر متفاوت است، این را نمیفهمند..." اگر امروز به ندای ولی زمان لبیک نگوییم و طبق تشخیص و توجیه خود عمل کنیم، فردا آیندگان چه قضاوتی در مورد ما دارند؟ آیا همان نگاهی که ما نسبت به آنانی که از همراهی اباعبدلله سر زدند و طبق فتوا خود عمل کردند، نسبت به ما نخواهند داشت؟

پی نوشت 1: شهید همدانی در قسمتی از وصیت نامه اش نوشته بود: " ... تشکر دارم از همسر عزیزم که هم‌سنگر و همراه خوبی بودند. خداوند إن شاء الله این عملش را ذخیره آخرت قرار دهد و اما سفارش می‌کنم مثل گذشته بدهکار انقلاب و نظام باش، نه طلبکار، قانع باش در مقابل کمبودها یا کم‌مهری‌ها صبر داشته باش، مراقب باش. ؟ تو را ناسپاسی نکنند. عشق به ولایت فقیه و اطاعت کامل از ایشان سعادتمندی دنیا و آخرت را دارد... "

پی نوشت 2: در تاریخ نقل شده است در بعضی از نامه های کوفیان به اباعبدلله در یک جمله چند بار کلمه "العجل" نوشته شده بود یعنی آقا فقط بیا! همین!

مامور سرچهاراه!

بسم رب المهدی


هر انسان عاقلی در زندگی خود دنبال نقطه عطفی می گردد. بعضی ها زمان تولدشان همان نقطه عطف زندگی شان می شود. بعضی ها هم منتظر نقطه عطف زندگیشان هستند که حضرت عزراییل به سراغشان می آید. اما هر چه به این نقطه عطف فکر می کنم می بینم که او بیشتر انتظار مرا می کشد. همه چیز بستگی به اراده خودمان دارد. هر وقت تصمیم گرفتیم که دیگر بنده واقعی باشیم، آن روز نقطه عطف زندگیمان می شود...
اربعین فرصتی بود مناسب برای اینکه طعم واقعی عبد شدن را بچشم...
فقط کافیست عمل به دانسته ها کنیم، اما متاسفانه دانسته هایمان برای دیگران است، مانند مامور سر چهاراهی که جلوی بعضی ماشین ها را می گیرد و به عده ای اجازه رد شدن میدهد، بعضی ها رو  هم جریمه می کند، ما هم فقط یاد گرفتیم برای دیگران روضه بخوانیم...
انقدر که به فکر ساختن و ارشاد دیگران هستیم، کمی برای خود دل بسوزانیم و خودمان را ارشاد کنیم...
مامور سر چهارراه نباش!


پی نوشت: مستندی از آیت الله بهجت می دیدم که خاطره ای از یک بی نماز نقل شد که با دیدن نماز خواندن آیت الله بهجت (ره)، نماز خوان شده بود.

کاش‏ ‏کمی‏ ‏مرام‏ ‏و‏ ‏طریقت‏ ‏غلامی‏ ‏را‏ ‏از‏ ‏اسلم‏ ‏ترکی‏ ‏می‏ ‏آموختم‏!‏

بسم رب المهدی

تمام لحظه به لحظه حادثه کربلا و قیام عاشورا، از زمان نیمه تمام گذاشتن حج و حرکت آقا به سمت کربلا، بستن راه ارباب و تغییر مسیرشان به سمت کربلا و روز عاشورا تا پایان اسارت، از تمام کسانی که حاضر به همراهی با آقا شدند، آن ها که بین راه به آقا ملحق شدند، حتی آن هایی که لحظه آخر به آقا ملحق شدند تا آنهایی که حاضر به همراهی آقا نشدند، آنهایی که به آقا قول همراهی دادند اما برای کاری رفتند و وقتی برگشتند دیگر سر آقا را بالای نیزه ها نظاره گر بودند و آنهایی که لحظه آخر دنیا را به آخرتشان ترجیح دادند و از سپاه ارباب جدا شدند، پر است از درسهای متفاوت که اگر جامعه ای آن را الگوی خود قرار دهد بر همه ی مشکلات خود در همه زمینه ها فائق می آید...چقدر حیف است که از این دریای معرفت و آگاهی، اندک بهره ای هم نبریم و فقط در ایام محرم صرفا به پوشیدن پیراهن مشکی و عزاداری برای اباعبدلله اکتفا کنیم. (البته این کارها در جایگاه خودش باید باشد و این خود جنبه ای از زنده نگه داشتن محرم است.) اما چقدر خوب بود در روزها و ماه های دیگر واقعه عاشورا را را الگو خود قرار می دادیم و بر اساس آن پیش می رفتیم...
اگر بخواهی از کربلا حرفی بزنی و همه ی جوانبش را مورد بررسی قرار دهی نه این وبلاگ گنجایشش را دارد و نه من توان و علم بیان آن را دارم اما می توان از بعضی شخصیت های بزگوار کربلا و عاشورا حرف به میان آورد تا الگوی خود، چه در زندگی اجتماعی و چه در زندگی فردی، قرار دهیم تا بتوانیم برای مولای حاضرمان خوب سربازی کنیم و برای خداوند رحیم و رحمان خوب بندگی کنیم و مانند آنها که در کربلا امام وقتشان را تنها گذاشتند، اماممان را تنها نگذاریم.
میان تمام بزرگوارانی که در کاروان ارباب بودند و تا آخر ماندند "اسلم ترکی" را خیلی دوست دارم، اسلم ترکی غلام و کاتب نامه های ارباب بود. بر خلاف روایت غلطی که در بین مردم رواج دارد اباعبدلله لحظه شهادت همه یاران بر بالینشان حاضر نشدند و فقط بر بالین چند تنشان رفتند. اسلم ترکی وقتی ساعاتی از جنگ روز عاشورا سپری شد از ارباب خود اجازه حضور در میدان را گرفت و ارباب به او اجازه رفتن به میدان داد، که برای خود داستان مفصلی دارد. ایشان که جنگجوی ماهری بود پس از به درک واصل کردن چند تن از سربازان لشگر عمر سعد به دلیل تشنگی و مجروحیت شدید به زمین می افتد. دیگر چیزی به پایان عمر مبارکش نمانده بود اما بر خلاف مابقی یارانی که لحظه آخر ارباب را صدا زدند، ارباب را صدا نزد و با خود گفت من اصلا که باشم که ارباب را صدا بزنم و مزاحم وقت با ارزش ارباب بشوم اما به ناگهان در آن صحرای سوزان سایه ای به روی صورت خود احساس کرد و با آن ته مانده جانش چشمانش را باز کرد و دید اربابش بر بالینش حاضر شده است و صورتش را بر روی صورت اسلم گذاشته است و اسلم با همان صدای بی جانش به ارباب جمله ای گفت و روحش از کالبد جسم خاکی اش پر کشید. "مثل من کیست که فرزند رسول خدا صورت به صورت او نهاده باشد؟!"

پی نوشت1: این روزها که از درو دیوار شهر گناه می بارد، وقتی دو بار نماز اول وقت می خوانم، یک صفحه قرآن می خوانم، گاهی اوقات که زیارت عاشورا می خوانم، وبلاگم را به روز می کنم و دو روز روزه مستحبی می گیریم و شبها به هیئت میروم، فکر می کنم وظیفه سربازی ام را در حق امام زمان (عج) تمام و کمال انجام داده ام و عجب و غروری مرا فرا می گیرد که دیگر حق بندگی خدا و سربازی امامم را به جا آوردم. دیگر باید دعای "اللهم ارزقنا رویت قائم ال محمد" م مستجاب شود و مزد عباداتم!!! را بگیرم. فقط ادعای غلامیم می شود اما من کجا و اسلم ترکی کجا؟؟!!!

پی نوشت 2: زیاد به کوفیان خرده نگیریم که چرا آقا فقط لشگرش هفتاد و دو تن بیشتر نبودند، یادمان نرود ما در فراهم کردن یاران اماممان وا مانده ایم...

او با ما نبود، نیست و نخواهد بود...

بسم رب المهدی

وقتی به تاریخ انقلاب اسلامی یه نگاه اجمالی بیاندازی، حتی اگر تاریخ دان هم نباشی نکات تلخ و عبرت آموزی می بینی که به هیچ وجه از یاد بردنی نیستند و با هر بار به خاطر آوردن آن خاطرات، خون هر ایرانی که دلش برای کشورش و همنوعش می سوزد را به جوش می آورد...
در اکثر این اتفاقات تلخ رد دست چدنی ای ظاهر می شود و در ما بقی آن ها ردپای دست نشانده های این دست چدنی دیده می شود...
از کودتای نوژه، کودتای طبس، هشت سال جنگ تحمیلی، بمب گذاری ساختمان ریاست جمهوری و دفتر حزب جمهوری اسلامی، حمله به هواپیمای مسافر بری و نفت کش ها گرفته تا ترور شهید صیاد شیرازی، حوادث 18 تیر، کودتای مخملی 88 و ترور دانشمندان هسته ای...
این سی اندی و سال خوب نشان میدهد که دارندگان این دست چدنی و دست نشاندهاشان و سگ های نگهبانشان هر باری که از عهده شان برآمده نتوانسته اند دشمنی خود را مخفی کنند و در صدد ضربه زدن به انقلاب اسلامی و انتقام از مردم ایران عزیز با هر دین و مذهبی، بودند...
اما در پس پرده ی این همه اتقاقات تلخ، عزت و ایستادگی و مقاومتی دشمن برانداز نهفته است که تحمل این همه اتفاقات تلخ را برای ما آسان تر می کرد...
حتی در سخت ترین شرایط در طول تاریخ انقلاب اسلامی، در آن لحظاتی که انقلابمان نوپا بود و در مقابل تمام ابرقدرتهای دنیا در هشت سال دفاع مقدس با تمام وجود و داشته هایش در حال مقاومت بود و بعد از آن هم که تازه شروع به تحکیم پایه های انقلاب نو پایمان کردیم، هیچوقت حاضر نشدیم در مقابل شیطان بزرگ سر فرود آوریم و مذاکره کنیم و آن دست چدنی که با روکش مخملی پوشانده شده بود را به گرمی بفشاریم تا تحریم های ظالمانه برداشته شود و حق مسلم مان داده شود. چون پیرو مکتب امام روح الله و آقاجان سید علی بودیم، هستیم و خواهیم بود...
اما حالا که خودمان تبدیل به قدرتی در منطقه شدیم و توانستیم گفتمان مقاومتمان را به تمام مظلومان عالم منتقل کنیم و الگو برتر و  پشتوانه محکمی برای آن ها باشیم، متاسفانه بعضی مسئولان ارشدمان دچار تب مذاکره با شیطان بزرگ شده اند  و مشغول رابطه گرگ و میش شدند که بدجوری دلمان را سوزاندند...
امیدوارم تا دیر نشده متوجه اشتباهشان بشوند و کار را از این که شده خرابتر نکنند...

پی نوشت 1: ما از تحرک دیپلماسی دولت از جمله سفر نیویورک حمایت می‌کنیم زیرا به دولت خدمتگزار اعتماد داریم و به آن خوشبین هستیم اما برخی از آنچه که در سفر نیویورک پیش آمد بجا نبود، چون ما دولت آمریکا را غیرقابل اعتماد، خودبرتربین، غیرمنطقی و عهد شکن می‌دانیم... (امام خامنه ای)
پی نوشت 2 : تمام تفاوت شیطان با خداوند این است وقتی شما به طرف خداوند قدمی برمیداری خداوند ده قدم به طرف شما بر می دارد ولی فقط کافیست به طرف شیطان یک قدم بر داری آنقدر منتظر می ماند تا قدم های بعدی را بر داری تا در مقابلش زانو بزنی...

چند لحظه می توان تحمل کرد...


بسم رب المهدی
بعضی وقتها از روایاتی که می بینم یا می شنوم یا می خونم خیلی ساده می گذرم...
بارها و بارها این روایت را شنیدم یا دیدم یا خوندم...
اما هیچ بار آنقدر به آن فکر نکرده بودم...
برای تعطیلات فطر همراه خانواده جنگل رفته بودیم. برای طبخ غذا و تهیه آب جوش و ...، آتش روشن کردیم...
ساعتها بود که از سوختن چوبها می گذشت...
ناگهان عزیزی که در کنار آتش نشسته بود توجهم را به چوبهای گداخته شده درون آتش جلب کرد که حتی خیره شدن به نور آن، از آن فاصله نسبتاً دور چشم را اذیت می کرد...
چیزی به این حقیر گفت که تا مغز استخوانم دردش ادامه پیدا کرد...
گفت مطمئناً این را از قول معصوم بارها شنیده ای که: "حفظ دین در آخر الزمان مانند نگه داشتن زغال گداخته در کف دست است..."
گفت: فکر می کنی چند لحظه می توان زغال گداخته را بر روی دست تحمل کرد...

پی نوشت: پس از پایان گرفتن طوفان و هلاکت تمام مشرکان و بت پرستان، روزى شیطان خدمت حضرت نوح(ع) رسید و عرض کرد: تو به من خدمت کرده اى، من نیز مى خواهم به پاس آن کار، به تو خدمتى کنم!
حضرت نوح(ع) با تعجّب پرسید: چه خدمتى؟ گفت: این جمعیّتى که نفرین کردى و نابود شدند و همچنین نسل آنها را، شب و روز مى بایست وسوسه مى کردم و زحمت مى کشیدم تا هدایت نشوند. اکنون که هلاک شدند تا مدّتى آسوده ام!
حضرت نوح(ع) (گویا اطمینان نداشت غذاى معنوى که شیطان مى خواهد به او بدهد غذاى مناسبى باشد و لذا آماده شنیدن سخنان او نبود. لذا، خطاب آمد نصایحش را بشنو!
فرمود: چه خدمتى مى خواهى به من بکنى؟ شیطان گفت: در سه جا به یاد من باش که در آن سه حالت خیلى به بندگان خدا نزدیکم:
«به هنگام خشم و غضب به یاد من باش (که بسیار به تو نزدیکم)».
«به هنگام قضاوت بین دو نفر (نیز) به یاد من باش»
«و به هنگامى که با زن تنهایى خلوت کرده اى و هیچ کس غیر از شما دو نفر در آن جا نیست (نیز) به یاد من باش».

خدا هنوز هم از خلقت انسان پشیمان نشده است؟!

بسم رب المهدی

اولش گفته باشم خودم خیلی خوب می دانم که پشیمانی جایگاهی در میان صفات خداوند ندارد، من حرف دلم چیز دیگری است...
بنده اصلا کاری با دول اروپایی، دول آمریکایی، طالبان، وهابیون، سلفی ها، تکفیری ها، ارتش مصر، ارتش آزاد سوریه، اسرائیل، آل خلیفه، آل سعود، بودایی های میانمار و مابقی این قماش ندارم...
بنده اصلا کاری با ملک عبدالله، اوباما، کامرون، اولاند، عبدالعزیز بن باز، نتان یاهو، شیمون پرز، جین شارپ، نوری زاده، سازگارا، مخامباف، گنجی، حمد بن عیسی و مابقی این قماش ندارم...
از اینها که انتظاری نمی رود...
اصلا اینها در دستگاه خداوند عددی نیستند...
روی صحبتم با هموطنانم است که هنگام تکمیل فرم ها جلوی دین اسلام و مذهب شیعه را تیک می زنند...
این روزها که گذرم به شهر می افتد، این روزها که سر و کارم به بازار می افتد، این روزها که برای کاری به بعضی از ادارات سر می زنم، با خود فکر می کنم که آیا خدا هنوز هم از خلقت انسان پشیمان نشده است...
این روزها چیزهای زیادی دور و برم می بینم که خدا در آن ها نیست. اصلا انگار خدا فراموش شده است. اصلا هدف زندگی تغییر کرده است. اصلا کام بعضی ها فقط با گناه است که شیرین می شود. این روزها شیطان برای خود در شهر فرمانروایی می کند و حسابی برای خود در شهر جولان می دهد. این روزها ابهامات به ظاهر شیعیان شده چرا روزه بگیریم، چرا نماز بخوانیم، چرا حجاب داشته باشیم، چرا راست بگوییم، چرا غیبت نکنیم، چرا امر به معروف و نهی از منکر کنیم، چرا در مقابل زر و زور بایستیم. این روزها خیلی ها فراموش کرده اند که شیطان دشمن قسم خورده شان است. این روزها اگر مقید به مسائل دینی باشی مورد بازخواست قرار می گیری. این روزها...
این روزها همیشه با خود فکر می کنم اگر راه انسانیت فقط یک راه است، همانی که خاندان عصمت و طهارت پیموده اند، همانی که سیره اهل بیت نشان می دهد، همانی که قرآن فرموده، پس ما کجای کاریم!!!؟
این روزها وقتی به تاریخ بشریت فکر می کنم، این روزها وقتی به صد و بیست و چهار هزار پیامبر فکر می کنم، این روزها که به مشکلات سر راه هدایت کنندگان بشریت به سمت خداوند فکر می کنم. این روزها که به مصیبت های خاندان عصمت و طهارت در جهت حفظ دین فکر می کنم. این روزها که به شعب ابی طالب، چاه کوفه، در و دیوار و مسمار و قتلگاه و کربلا و شام و مدینه فکر می کنم. این روزها که به احد و بدر و خندق و صفین و نهروان و جمل فکر می کنم، خیلی در برابر خداوند احساس شرمندگی می کنم. خیلی شرمنده ام این همه حجت برایم فرستادی با آن همه فداکاری ها و ایثارگری ها و از خودگذشتگی ها تا من بیچاره خدایی شوم، تا خلیفه الله شوم، اما من هنوز دلخوش به زیبایی های فریبنده این دنیای فانی هستم، من هنوز اسیر ظاهر سازی های شیطان هستم...
این روزها فراموش کرده ام که شیطان کمر همت بسته تا هیچوقت آدم نشوم...
آهسته آهسته تو را می فریبد...
آهسته آهسته آلوده ات می کند...
آهسته آهسته فعل حرام را برایت توجیه می کند...
آهسته آهسته در این دنیای زود گذر غرقت می کند...
آهسته آهسته تو را از خدا جدا می کند...
و آهسته آهسته به تو نزدیک و نزدیک تر می شود...
همه چیز آهسته آهسته اتفاق می افتد...
طوری که به تو سخت نگذرد و آب از آب هم تکان نخورد...
همه ی آن هایی که به پرتگاهش افتادند آهسته آهسته به پرتگاهش نزدیک شدند...
همیشه یادت باشد...
همه چیز آهسته آهسته اتفاق می افتد...
آهسته آهسته...

رمضان خیلی فرصت خوبی است برای خلاصی از این بند شیطانی، کاش از دست ندمش...

پی نوشت: دوستی چند روز پیش برایم تعریف می کرد که مگر این طور نیست که شیطان در ماه رمضان در بند گرفتار است، پس چرا هنوز ما را دعوت به گناه می کند و وسوسهمان می کند. می گفت شنیده است که این وسوسه ها و دعوت ها برای قبل از ماه رمضان است و شیطان به میزان تسلطش بر افراد از قبل آنها را می تواند دعوت به گناه کند...

امامی که دوست داشت یک دبستانی نصیحتش کند...

بسم رب المهدی

بعضی وقت ها خیلی خودمان را تحویل می گیریم...

فکر می کنیم معصومیم و عالم به هر چیز و اصلا نیازی به نصیحت نداریم...

همین.

بسم الله الرحمن الرحیم

 حضور محترم پدر عزیز و مهربانمان حضرت امام خمینی

امیدوارم که سلام گرم ما را بپذیرید و وجودتان از هر گونه بیماری و ناراحتی دور باشد. ما می خواستیم همان طور که در کتاب تعلیمات دینی و اخلاق کلاس پنجم [نوشته شده] بود، نامه ای به شما بنویسیم و مانند امام محمد تقی(ع) که فرماندار سیستان را نصیحت کرده بود، شما را نصیحت کنیم. اما متوجه شدیم که این کار اشتباه بزرگی است و گناه دارد؛ چون شما خود شخصی بزرگ و باتقوا و پرهیزکارید و در برابر قدرتهای شرق و غرب ایستادگی نموده اید و با قدرتهای شیطانی در حال مبارزه هستید، در حالی که ما کودکانی هستیم که شاید حتی دست چپ و راستمان را از یکدیگر تشخیص ندهیم، پس چگونه خود را راضی کنیم که شما را نصیحت نماییم. از این نظر فقط تصمیم گرفتیم که نامه ای برای شما بنویسیم و ضمن عرض سلامی گرم و با محبت، از خداوند بزرگ بخواهیم و دعا کنیم که شما را در پناه خود در کلیه ی کارها موفق و پیروز نگه دارد، و هر چه زودتر سربازان اسلام را بر نیروهای صدام و کافران بعثی پیروزی عطا فرماید. آمین یا رب العالمین. خدایا خدایا، تا انقلاب مهدی خمینی را نگه دار.

نماینده کلاس پنجم(الف) _ سید ابوالفضل مرزانی _ 26/11/ 60 _ نیشابور


بسم الله الرحمن الرحیم

فرزندان عزیز خوبم

چه خوب بود که نصیحتی را که در نظر داشتید، می نوشتید. ما همه محتاج به نصیحت هستیم و نصیحت شما عزیزان، بی غرضانه و از روی صفای قلب است. اکنون به عنوان پدر پیری شما عزیزان را نصیحت می کنم که در تحصیل علم و فرا گرفتن دانش و اخلاق و کردار نیکو، کوشا باشید که افراد متعهد و سودمندی برای اسلام بزرگ و میهن عزیزتان باشید. خداوند یار و نگهدارتان باشد.

28ربیع الثانی 1402/ 4 اسفند 1360 _ روح الله الموسوی الخمینی

پی نوشت:آیت‌الله حسن رمضانی از علامه حسن‌زاده آملی نقل می‌کند که؛ زمانی ایشان (علامه حسن زاده آملی) می‌فرمود اگر اسم کار من را لوس‌بازی نمی‌‌گذاشتند و اگر تلقی خوشی صورت می‌‌گرفت و مصون بود از تلقی‌های ناخوش، من این کتاب عیون مسائل نفس را که در مسائل نفس است و کتاب مهمی است و کتاب سر پیری من است، مال ایام جوانی‌‌ام نیست، یعنی یک عمر کار کرده‌ام و حاصلش این شده است، اسم این کتاب را می‌گذاشتم «عیون خمینی».

دوستی که فرمانده ام شد...

بسم رب المهدی

سه چهار سال بیشتر از دیدار اولمان نمی گذرد...
در عرض همین مدت کوتاه آنچنان در دلم جا باز کرد که حتی آنهایی که سالهای سال است که با هم رفاقت داریم در دلم به این اندازه جایگاه ندارند...
راستش را بخواهید خیلی وقت ها دستم را گرفته، خیلی بهم کمک کرده. آدم باید خیلی بزرگ باشد که بعد از مدت کوتاهی آشنایی، انقدر به کسی لطف کند و دستش را بگیرد...
وقتی که از همه ی عالم خسته می شوم، تنها کسی که همیشه در کنار خودم حسش کردم، او بود. تنها کسی که صبورانه به حرفهای دلم گوش داد و هیچ بار به خاطر درد و دل هایم از خود نراندم یا سعی نکرد حقیرانه نصیحتم کند، او بود. نشد یک بار برگردد بگوید، آقا من دیگر از دست تو و حرفهایت خسته شدم. نشد یکبار برگردد بگوید، عجب اشتباهی کردیم با تو آشنا شدیم. انگار دیگر برای او من واژه ی بی معنایی شده و منیتی وجود ندارد، هر چه در وجودش هست "تو" هست...
آغاز اکثر دوستی ها به خاطر نیازیست که در خود احساس می کنی و دوستت را از آن نیاز، بی نیاز می بینی...
اما او هیچ نیازی ندا شت که من سر و پا نیاز از وجودش بی نیاز باشم، ولی از زمانی که با من دست رفاقت داد، حاضر نیست از این رفاقت دست بکشد...
جالب این است بعد آشناییمان فهمیدم که کلی برای خود رفیق دارد که همشان از من یک سر و گردن بهتر و بالاترند و تومنی سه زار فرقمان است...
همه ی این هاست که مرا دیوانه ی رفاقت با او کرده است. مگر می شود کسی از شما خیلی خیلی بهتر و بزرگوارتر که کلی هم لطف و محبت و دستگیری در حق شما کرده است و شما جز زحمت برایش نباشی، ولی او باشد که هیچ گاه نگذارد این رفاقت بر هم بخورد...
اصلا انگار هیچ کارش "با عقل حسابگر مادی جور در نمی آید..."
آخر یکی جواب سوال مرا بدهد...؟؟؟!!!
من که سر در نمی آورم از راز کارش...
آخر او با این همه رفیق بهتر و سرتر از من چه نیازی به رفاقت با این حقیر دارد...؟؟؟!!!
راستش را بخواهید وقتی این همه از خود گذشتگی را برای حفظ ماندن این رفاقت می بینم از خودم خجالت می کشم.
همه ی این ها را گفتم تا بگویم سید شرمنده ام...
بابت همه بد قولی ها شرمنده ام...
بابت همه عهد شکستن ها شرمنده ام...
بابت همه کارهایی که در رفاقتمان جایی نداشت ولی من مرتکب شده ام شرمنده ام...
بابت همه کارهای اشتباهی که انجام داده ام و گفتند نگاه کنید مرید سید است، باعث شدم شما خجالت بکشید و برای من هزینه بدهید شرمنده ام...
از اینکه من پای رفاقتمان نایستادم و شما حفظش کردید تا بهم نخورد شرمنده ام...
سید جان حلالم کن...
راستش را بخواهی الآن چند وقتیست که از دوستانتان که خیلی بهتر از این حقیرند آموختم که فرمانده صدایتان کنم...
الاحق و الانصاف شایسته فرماندهی هستید...
هر چه با خودم فکر می کنم می بینم تمام خصوصیات یک فرمانده به بهترین شکلش در شما هست...
مگر نه اینکه یک فرمانده تمام توانش را می گذارد تا تمام نیروها به سلامت از معبر عبور کنند...
در این مدت آشناییمان معبرهای زیادی در زندگیم بود، هر باری که از شما کمک خواستم، راه را نشانم دادید و دستم را گرفتید تا به سلامت از معبر عبور کنم. آن زمان هایی هم که در تله ی بعضی از معبرها گرفتار شده ام، خود خواهییم سبب شد چون از شما کمک نخواسته بودم...
در این مدت برای رسیدن به هدفم که همان هدف مقدس خود شماست خیلی به من کمک کردید و راه نشانم دادید تا از یک یک معبرها  بسلامت عبور کنم. این چند وقت که از آشناییمان می گذرد خیلی چیزها از شما آموختم که برای پیدا کردن راه درست تر برای رسیدن به هدفم، بکارم آمد...
از شما آموختم...
هیچوقت نباید در زندگی دروغ گفت، حتی اگر عزیزانت از تو بخواهند...
نباید هیچوقت از ظالم ترسید و باید همیشه از حق دفاع کرد، حتی در زمانی که در اقلیت باشی...
قرآن موثرترین راه برای افزایش حافظه است...
نباید هیچوقت از قرآن و نهج البلاغه فاصله گرفت...
وقتی صدای اذان را می شنوی، انگار مسابقه آغاز شده و باید هر چه سریعتر خود را به مسجد برسانی...
پول و سرمایه همه امانت خداست و باید در راهش انفاق کرد...
باید خیلی مراقب رفتار و کلام خود بود...
حتی اگر دانشجوی پزشکی باشی و وضع مالیت هم خوب باشد، دلیل نمی شود از انجام وظیفه اصلیت سر باز زنی...
علم بدون ایمان هیچ فایده ای ندارد...
باید آنقدر دعاها و توسلاتمان زیاد باشد تا حاجاتمان برآورده شود...
باید همیشه منظم باشیم...
اسم و رسم دنیا هیچ ارزشی ندارد، اگر هدف عمل به وظیفه است در هر جایگاهی می شود...
و خیلی چیزهای دیگر از شما آموختم...
راستی همه ی این حرفها بهانه بود تا تولدتان را تبریک بگویم فرمانده...
"شمایی که بستر نرم و غذای گرم و لذت زود گذر دنیای فانی را انتخاب نموده اید در قبال آخرت که دار باقی است، شما مرده اید، مرده ای متحرک که این جسمتان هست که حرکت می کند و غذا می خورد و می خوابد. شما مرده اید. برای همین است که گوش دلتان حق را نمی شنود و چشم دلتان، نور الهی جلوگر شده در انقلاب اسلامی ایران و در ملت مسلم ایران را نمی بیند و قلبهایتان بر اثر گناه ترک جهاد و عدم یاری مظلوم در مقابل ظالم، کدر شده، سیاه شده."

قسمتی از وصیت نامه فرمانده

تولدت آن روزیست که دیگر نخواستی مرده متحرک باشی و برای ابد زنده بمانی و فرماندهی من و امثال من را بپذیرید تا از معبرهای سخت زندگی عبورمان دهید تا شاید ما هم لیاقت پیدا کنیم و متولد شویم...
تولدت مبارک...
"همواره در نظر داشته باشید که من زنده ام و حاضرم و در تمام صحنه های نبرد رهایی بخش شیعه تا انتهای تاریخ حاضرم و ناظر بر حرکتتان."

قسمتی از وصیت نامه فرمانده

پی نوشت: منه گنه کار هم برای خود بهشتی دارم، بهشت من خانه فرمانده است.
"مازندران، امیرکلا، گلزار شهدای محله دیوکلا"

پاره تن رسول

خداوند بی همتا کوثر خطابش کرد. رسول هم پاره تن خطابش می کرد...
اما هیچکدام از این جایگاه ها سبب نشد تا محسنش را در راه امام زمانش فدا نکند چه برسد به جان قابل دارش...
منِ حقیر از چه چیزم در راه امام زمانم گذشتم؟!

"وَ لَعَنَ اللهُ اُمَّةً دَفَعَتکُم عَن مَقامِکُم و اَزالَتکُم عَن مَراتِبکُم الَّتی رَتَّبَکُم اللهُ فیها"


پی نوشت1: خدایا، خودت می دانی که نسبت به مادرم زهرا(س) چقدر عشق می ورزم، می دانی که با نامش حالم دگرگون می شود، می دانی که تحمل مصیبت زهرا(س) را ندارم. خدای من، مولای من، عشق من، دوست دارم مرا به پیش مادرم، غم پرورم، مادر اطهرم رسانی. "شهید شجاعیان"

پی نوشت 2: بعضی وقت ها خودم را بیش از حد تحویل می گیرم. انگار برای همیشه یادم رفته است که "من همونیم که اگر یک مگس شب آزارم بدهد نمی تونم بخوابم یا روز نمی تونم آرام بگیرم. اگر یک پشه در شب بیاید نمی گذارد آرام بگیرم. من همونیم که یک عنکبوت بیاد و بهم حمله کند میترسم. من همونیم که اگر یک گنجشک ازم چیزی بردارد قدرت ندارم ازش پس بگیرم..." من سر تا پا عجز بعضی وقت ها خودم را بیش از حد تحویل می گیرم...

از پرسه زدن در این بیراهه ها خسته ام...

بسم رب المهدی...

گفته بود که صراط یکیست و مقصد یکی، مابقی هرچه هست، بیراهه است. راه همانیست که اباعبدلله و هفتاد و دو تن رفته اند. راه همانیست که اسرای کربلا رفته اند. راه همانیست که عباس، علی اکبر، قاسم، علی اصغر، حبیب، حر، وهب و غلام سیاه ارباب رفته اند. راه همانیست که شهدای انقلاب و دفاع مقدس رفته اند. راه همانیست که نواب صفوی رفته است. راه همانیست که شهدای شلمچه، طلاییه، اروند، شرهانی، فکه و کانال کمیل رفته اند. راه همانیست که بصیر، طوسی، شجاعیان، مزدستان، شیرسوار، حسن پور، همت، باکری، خرازی، باقری و هزار و یک شهید دیگر رفته اند. راه همانیست که شوشتری رفته است. راه همانیست که تهرانی مقدم، احمدی روشن، شهریاری، علیمحمدی و رضایی نژاد رفته اند. راه همانیست که گلدوی و بزی رفته اند. راه همانیست که غلام کبیری رفته است. اگر غیر از این راه را بروی به بیراهه رفته ای...

گفته بود شهادت هدف نیست، نتیجه است. آنهایی که شهادت را هدف می دانند به بیراهه رفته اند. به هر دری می زنند تا شهید شوند چون شهادت را کلیدی برای رهایی از خیل عظیم گناهان خود می بینند. نمی دانند مرز مردن و شهادت، خون نیست، خود است. هر کس خدا را بیشتر از خود دوست دارد، شهید می شود. شهادت برای خود قیمتی دارد که باید هزینه ی آن را در همین دنیا داد. برای فراهم آوردن هزینه شهادت باید عبد باشی یا بشوی و برای خدا، کار خدا را انجام دهی. برای رسیدن به شهادت باید سبک زندگی شهادت گونه داشته باشی...

گفته بود شهادت معامله ایست بین انسان با خدا که خداوند خود خریدار خون انسان می شود. اما بعضی ها اسیر اسم و رسم هستند. اگر حتی در احد هم باشی و در رکاب پیامبر ولی در راه حمار بجنگی و کشته شوی شهید نیستی، چه برسد در فتنه باشی و فریب خورده اصحاب فتنه. فکر می کنند همین که کلمه شهید به ابتدای هر نامی اضافه شود خداوند خریدار خونش خواهد بود. مهم اینست که در نظر خداوند شهید باشی، حتی اگر هیچ کسی تو را شهید خطاب نکند. مهم این است که خداوند به اول نام چه کسانی کلمه شهید را می افزاید...

گفته بود هیچوقت یادت نرود که صراط یکیست و مقصد یکی و مابقی هر چه هست بیراهه ای بد مقصد بیش نیست...

پی نوشت 1: به این دنیا آمدیم زندگی کنیم تا قیمت پیدا کنیم نه به هر قیمتی زندگی کنیم. " آیت الله بهجت(ره)"

پی نوشت 2: همیشه فکر می کردم زندگی کردن راحتترین کاریست که هر انسان می تواند انجام دهد، اما وقتی در طلاییه، شلمچه، اروند، شرهانی و فکه قدم می زدم، فهمیدم سخت ترین کار زندگی کردن است.

پی نوشت 3:  زمانيكه علامه اميني به ايران آمده بود, در ديدار با نواب گفت: «من حيفم مي آيد كه شما ايران بمانيد, شما را مي كشند. بياييد برويم نجف درس بخوانيد. با استعدادي كه داريد پيشرفت مي كنيد و مرجع مي شويد. آن وقت اقدام كنيد. هزينه رفتن به نجف با من.» نواب نگاهي به استاد گرانقدرش انداخت و گفت: [«اسلام سرباز و درسخوان دارد؛ مبارز ندارد, ما ميخواهيم مبارز شويم. »] علامه اميني چشمهايش پر از اشك شد و از اتاق بيرون رفت.

قول داد که دیگر دمدمی مزاج نباشد...

بسم رب المهدی

پسر خوبی به نظر می آمد و می آید اما این چند سال اخیر که سعی کردم بهتر بشناسمش، کمی دمدمی مزاج به نظر می رسید. یعنی هر تصمیمی می گرفت زیا د پایبند این نبود به نتیجه برساندش. دلش می خواست به نتیجه برساند و سعیش را هم می کرد اما محکم پای تصمیماتش نمی ایستاد. تصمیمات مهمی می گرفت اما در طول گذر زمان، با هر اتفاق و دست اندازی که روبرو می شد از ادامه ی کار دلسرد می شد. نمی دانستم باید آن آرمان خواهی و از شهدا و جنگ و برای انقلاب کار کردن، گفتنش را باور کنم یا این دلسرد شدن و خمودی و عمل زدگیش را...

با اینکه سنش به دفاع مقدس نمی خورد اما اینطور از شهدا و جنگ برایت تعریف می کرد که انگار کلی از عمرش را در کنار شهدا سپری کرد و با آنها حشر و نشر داشته. از ولایت پذیر نبودن بعضی افراد اینطور شاکی بود که بعضی وقتها رگ گردنش هم متورم می شد. همیشه برایم می گفت امروز جنگ است، باید مثل رزمندگان دفاع مقدس که امام را تنها نگذاشتند ما هم آقا را تنها نگذاریم. می گفت زندگی مان باید با دیگران متفاوت باشد. باید سبک زندگی شهدا را داشته باشیم. برایم می گفت همین سید خودمان با اینکه میدانست کشور به پزشک نیاز دارد اما وقتی دید جنگ اولویت دارد. به جبهه رفت و درسش را هم خواند. می گفت آیا ما داریم به اولویت انقلاب در امروز عمل می کنیم؟ به همین خاطر  تصمیم گرفت برای ادامه تحصیل در رشته ای تحصیل کند که بتواند بیشتر و بهتر به انقلاب خدمت کند با اینکه آشنایی زیادی در مورد محتوای دروس آن رشته هم نداشت.  همیشه می گفت به قول شهید آوینی که تعهد، تخصص می آورد. درست است که خیلی از چیزها را نمی دانیم یا توانایی اش را در خود نمی بینیم  اما اگر ضرورت احساس شد باید یاد بگیریم. می گفت وقتی نیاز به نوشتن است باید نویسندگی را یاد گرفت و نوشت. می گفت با اینکه سابقه نداشتم اما شروع کردم به نوشتن. می گفت تنها باری که انشا هیجده شدم وقتی بود که انشایم را پدرم به من گفت. وقتی از این حرفها برایم می زد احساس می کردم با یک افسر جنگ نرم واقعی آشنا هستم...

اما خدای نکرده اتفاقی می افتاد یا دست اندازی در مسیرش پیش می آمد همه ی آرمان ها و نصایحش به دیگران را  انگار فراموش می کرد. انگار نه انگار همین او بود که همه را به آرمان خواهی و جنگیدن تشویق می کرد. انگار نه انگار همین او بود که می گفت بار انقلاب روی زمین مانده و ما باید بارکش انقلاب باشیم نه اضافه بارش. وقتی اینطور می شد اصلاً آن آدمی که می شناختم نبود. شدیداً اسیر روزمرگی و خمودی و عمل زدگی می شد...

برایش از همان شهدایی که همیشه برای دیگران می گفت گفتم، از همان عاشورا و اصجاب اباعبدلله گفتم. از کربلای پنج و والفجر هشت گفتم. از نواب صفوی و سید علی اکبر شجاعیان گفتم. از احمدی روشن گفتم. از حرفای خودش برایش گفتم. خودش هم می دانست مشکلی دارد و از مشکلش هم خسته شده بود. به او گفتم اصحاب اباعبدلله دم دمی مزاج نبودن، کربلای پنجی ها و والفجر هشتی ها دمدمی مزاج نبودند. نواب صفوی و سید علی اکبر شجاعیان دمدمی مزاج نبوند، احمدی روشن هم دمدمی مزاج نبود... به او گفتم همه ی اینها که گفتم دمدمی مزاج نبودن یعنی با هر مشکل ریز و درشتی از هدف خود دست نکشیدن و در راهش از همه چیزشان گذشتن. او هم دوست داشت مانند یاران اباعبدلله باشد، مانند نواب صفوی و احمدی روشن باشد، مانند سید علی اکبر شجاعیان باشد، مانند همه ی کربلای پنجی ها و والفجر هشتی ها باشد اما نمی دانست به همان مقدار که ذخیره کرد می تواند هزینه کند و اگر بیشتر بخواهد هزینه کند ورشکست و دچار خمودی می شود. او به اندازه اصحاب اباعبدلله، نواب صفوی، سید علی اکبر شجاعیان و  مصطفی شهید از ایمان و عشق و اراده ذخیره نداشت. برایش در آخر از همت گفتم که گفته بود: اگر عاشقانه به کاری اقدام کنی، هیچ وقت بریدن، عمل زدگی و خستگی برایت مفهمومی ندارد. گفتم فرمانده خودش قول داده همیشه آماده یاری رساندن است فقط باید قول بدهی تمام سعیت را بکنی. با هم پیش فرمانده رفتیم و همان جا به فرمانده قول داد که تمام سعیش را بکند. شما هم برایش دعای خیر بفرمایید.

پی نوشت1:حضرت آیت الله بهجت: ماها اجيريم، مي فهمي اجير يعني چي؟ اجير به کسي گفته مي شود که مزد و پاداشش را قبلا گرفته و الآن جز اطاعت هيچ کار ديگر نبايد بکند. ماها اجير امام زمانيم، مزد و پاداشمان، بودن در اين دوران و خدمت کردن به اين حکومت اسلامي است. به هيچ چيز فکر نکنيم به جز اينکه اجير امام زمانيم.

پی نوشت 2: حاج سعید قاسمی روایت می کرد: تو مقدماتی، توی رمل ها حاجی همت بلند شد. روی پنجه ی پاهاش ایستاد و طوری که این رگ گردنش از عصبانیت متورم شده بود بهمون گفت: بچه ها بجنگید، اگر نجنگید میان و عنانمونو دست می گیرند. باید قبول کنیم در عرصه جنگ سینما و تلویزیون و رسانه و حجاب و ... خوب نجنگیدیم...

پی نوشت 3:  امام خامنه ای:  "نه آن متهم کردن، نه آن برخورد کردن و نه آن استیضاح، ‌مسائل مناسبی نبود." دلمان به در د آمد وقتی آقاجان برای بچه بازی یک عده از خود هزینه کردند. "آن روزی که ما نیستیم و شما هستید!" آمدیم که برویم، باقی یگانه بی همتاست اما وقتی نائب مهدی این جمله را بر لب آورد بدجوری ته دلمان خالی شد.


راحت باشید! کسی به ترور کردن شما فکر نمی کند...

بسم رب المهدی

شهید مصطفی احمدی روشن: باید کاری کنیم که آمریکا و اسرائیل نابود شوند.

صبح که آماده رفتن شده بود صورتش گل انداخته بود. حالت شعف خاصی داشت. همسرش از او می پرسد: مصطفی اتفاقی افتاده که چنین خوشحال به نظر میرسی؟! مصطفی با لبخند سکوت می کند. همسرش اصرار برای جواب شنیدن می کند و مصطفی فقط با لبخند جواب میدهد. اما عاقب جواب می دهد و سر لبخندش را فاش می کند. « دیشب خواب آقایم صاحب الزمان را دیدم و آقا در حالیکه داشت شال خود را مرتب می نمود خطاب به من فرمودند که: آقا مصطفی من از شما راضیم. » چند روز از خوابش نگذشته بود که به محضر آقا رسید...

پی نوشت1: دوست دارم بدانید. در کودکی که پدرش راننده مینی بوس بود، در کنار دست پدر شاگردی می کرد. شاگرد آیت الله خوشوقت بود. اگر خواست به لبنان برود و بجنگد نباید همسرش جلویش را بگیرد، شرط ازدواجش برای همسرش بود.

پی نوشت2: بعضی وقت ها برای رساندن منظورت همین چند جمله کافیست. حالا هر روز دعای اللهم الرزقنا توفیق الشهادة را زیر لب زمزمه کن. عزیز جان دعا لازم است اما کافی نیست. باید رضایت آقا را داشته باشی. آیا به وظیفه ات درست عمل می کنی...؟؟؟!!!

پی نوشت 3: به قول حاجی "ما کجاییم؟؟؟!!!"

پی نوشت 4: قابل توجه دوستانی که رابطه با آمریکا را مطرح می کنند. شاید فکر کنید از روی احساسات است اما از روی یقین است. به عنوان یک مسلمان ایرانی خدمتتان عرض کنم: تا زمانی که آمریکاییها از تمام اشتباهاتشان در مقابل ایران اسلامی ابراز ندامت نکردند و تغییر رفتار ندادند، تا زمانی که اسرائیل از صحنه روزگار حذف نشد و تا زمانی که امام خامنه ای فرمان ندادند، حال هر کسی می خواهی باش ولی غلط می کنی که رابطه با آمریکا را مطرح می کنی.

چگونه یک افسر جنگ نرم واقعی باشیم!

بسم رب المهدی

سید حسین از کلاس اول ابتدایی با شروع تعطیلات تابستانی، هر روزه به مکتب قرآن می رفت و تا کلاس چهارم ابتدایی توانست، قرآن را ختم کند.
وی قاری قرآن صبحگاه مدرسه و تکبیرگوی مسجد بود. با بچه های محله در تیم فوتبال بازی می کرد و با شنیدن اذان، دوستان خود را به مسجد می خواند و پس از نماز، جلسه قرائت قرآن برگزار می نمود. همه محله می‌دانستند: فوتبال دم اذان تعطیل!

***

چهارده ساله بود كه شنید یک سیرک مصری آمده اهواز. مسئول سیرک آدم فاسدی بود. فقط برای خنداندن اهوازی ها نیامده بود. حسین همراه چند تا از دوستانش، چادر سیرک را آتش زدند و فرار كردند.
دو سال بعد، مسیر دسته های سینه زنی عاشورا، میدانی بود که مجسمه شاه در آن نصب شده بود. حسین دلش نمی خواست دور شاه بگردد. مسیر را عوض کرد و بعد از آن، همه هیئت ها پشت سر هم مسیر حرکت خود را تغییر دادند. پلیس عصبانی شده بود و دنبال عامل می گشت. با همکاری ساواک، سرنخ ها رسید به حسین. در مدرسه دستگیرش کردند. برای بازجویی، می خواستند خانه حسین را هم بگردند. ریختند توی خانه. حسین فریاد زد: «ما روی این فرش ها نماز می خوانیم، کفش هایتان را دربیاورید.» مأمور ساواک خشکش زده بود.

***

در اولین دستگیری حسین، او را در بند نوجوانان زندانی کردند. پس از مدتی که به ملاقاتش رفتیم، مشاهده کردیم که زندان دارای اتاقهای بسیار کوچک و قدیمی و کاملاً غیر بهداشتی است. از حسین سؤال کردیم چه چیز لازم داری که برایت بیاوریم؟ گفت: فقط یک جلد قرآن برایم بیاورید.

***

حسین را انداختند توی بند نوجوانان بزهکار. صبوری به خرج داد. چند روز بعد صدای نماز جماعت و تلاوت قرآن از بند، بلند بود. مأموران حسین را گرفتند زیر مشت و لگد. می گفتند تو به اینها چه کار داشتی؟! از آن به بعد شکنجه حسین، کار هر روز مأموران شده بود. یکبار هم نشد که زیر شکنجه، اطلاعات را لو بدهد. نوجوان شانزده ساله را می نشاندند روی صندلی الکتریکی و یا این‌که از سقف آویزانش می کردند.

***

رشته مورد علاقه اش «تاریخ» بود. سال 1356 در دانشگاه فردوسی مشهد قبول شد. هر روز نماز صبحش را در حرم می خواند. توی مسجد کرامت مشهد جلسات تفسیر قرآن آیت الله خامنه ای را پیدا کرده بود. بچه های دانشجو را به این جلسات می‌برد.

***

قبل از پیروزی انقلاب یک بار به اهواز آمد. از این‌که روی دیوارها شعاری نوشته نشده بود، بسیار ناراحت شد. شبانه با یکی از دوستانش رفتند و اولین شعاری که نوشت این بود: «تنها ره سعادت، ایمان، جهاد، شهادت.»

***

در اوج پیروزی انقلاب، رژیم شاه، یکی از دانشجویان انقلابی را دستگیر کرد. برادر خلقانی نقل می کند به سید حسین گفتم: فلانی را دستگیر کرده اند؛ آیا فکر می کنی بتواند در برابر شکنجه ها مقاومت کند. حسین گفت: آیا قرآن می خواند؟ گفتم: منظورت چیست؟ گفت: اگر با قرآن انس داشته است، می تواند مقاومت کند.

***

رفت اهواز تا اسلحه و تداركات تهیه كند. به تعداد بچه ‏ها هم نهج‏ البلاغه خرید. می‏گفت همراه با آموزش نظامی، باید با نهج ‏البلاغه هم آشنا شوید.

***

روزهای ابتدای جنگ، شبی تعدادی از بسيجيان طرح شبيخون به ارتش عراق را داشتند. ارتش عراق در اطراف اهواز بود. حسين وصيت نامه ای نوشت و به من داد. اين برگه تا چند روز در جيب من بود. روزی مشغول مطالعه کاغذهای جيب خود بودم که ناخودآگاه نامه ی حسين را خواندم. حسين در وصيت نامه نوشته بود، به شاگردانم سفارش و تأکيد مي کنم که مطالعه نهج البلاغه را ادامه دهند.

***

اتاق كوچكى از ساختمان نهضت سوادآموزى اهواز در اختیار سید حسین بود، ایشان و چند نفر از دوستانش از جمله من، به آنجا رفت و آمد داشتیم. یكى از شب‏ها، من و حسین در این اتاق مشغول مطالعه بودیم.
نیمه ‏هاى شب بود كه نهج البلاغه می ‏خواند. من نگاه كردم به ایشان، دیدم چهره‏اش برافروخته شده و دارد اشك می‏ریزد. من با زیر چشم، شماره صفحه نهج البلاغه را نگاه كردم و به ذهن سپردم پس از مدتى، سید حسین نهج البلاغه را بست و براى استراحت به بیرون رفت. من صفحه نهج البلاغه را باز كردم، دیدم همان خطبه‏اى است كه حضرت على (ع) در فراق یاران باوفایش ناله می‏كند و می ‏فرماید :
أین َ عمار؟ أین َ ذوالشهادتین؟ كجاست عمار؟ كجاست...

***

در ایامى كه سید حسین، فرمانده سپاه هویزه بود، روزى با وانت سپاه با یكدیگر به اهواز آمدیم. حسین نزدیك كبابى ترمز كرد و رفت سفارش چندین سیخ كباب داد. من تعجب كردم، كه چطور ایشان خرج اضافى میكند؟ كبابها را گرفت و حركت كردیم. به یكى از مناطق مستضعف نشین رفتیم و سید حسین درب چهار یا پنج خانه را زد و هر كدام درب را نیمه باز می‏كردند، ایشان كباب و نان را به آنها می‏داد و بدون اینكه كسى را ببینیم درب را می بست. بالاخره فقط دو تا از كبابها باقى ماند. ظهر به منزل ایشان رفتیم و مادرش با شادى به استقبال سید حسین آمد .
سید حسین سفره را باز كرد و به من گفت، باید كبابها را بخورى. هرقدر اصرار كردم ایشان از كبابها نخورد و غذاى آن روزش تنها مقدارى نان و سبزى بود.

***

من اسامى بچه ‏هاى سپاه را براى نگهبانى دادن، تنظیم می ‏کردم. یک روز سید حسین وارد سپاه شد و لوح نگهبانى را که به دیوار نصب کرده بودم، ملاحظه کرد. اسم ایشان در لوح نبود. بلافاصله آمد سراغم و گفت چرا براى من نگهبانى نگذاشته‏ اى؟
من با قاطعیت گفتم، براى شما نگهبانى نمی ‏گذارم. شما اینقدر کار دارى، نگهبانى هم می خواهى بدهى؟ اما سید حسین بسیار اصرار کرد و با تبسم خاص خود می ‏گفت: بنده هیچ فرقى با بقیه ندارم. همانطورى که دیگران نگهبانى دارند، براى من هم ساعت نگهبانى بزنید. به هر ترتیب ما را مجبور کرد که براى ایشان ساعت نگهبانى بزنیم.

***

حسین در اتاق 9 مترى خود در طبقه فوقانى نهضت سوادآموزى مطالعه می ‏کرد و غالب شبها، روى کتاب، خوابش می ‏برد.
در نیمه یک شب یکى از دوستان به اتاق مراجعه می ‏کند و می‏بیند که حسین روى کتاب، خواب رفته است، ایشان به آرامى چراغ را خاموش می‏کند. بلافاصله حسین از خواب برخاسته و می‏گوید چراغ را روشن کن. آن برادر میگوید، چرا نمی ‏خوابید، نزدیک صبح است. حسین می ‏گوید فردا امتحان دارم.
به او گفتم: چه امتحانى؟ چه درسى؟ گویا خواب هستى.
حسین چشمانش را باز کرد و گفت، امتحان دارم، آرى هر روز خداوند از ما امتحان می ‏گیرد.
چراغ را روشن کرد و باز به مطالعه خود ادامه داد.

***

بنی‏ صدر دستور داده بود كه باید نیروهای مستقر در هویزه عقب‏نشینی كنند و به سوسنگرد بیایند. حسین می‏گفت: هویزه در دل دشمن است و ما از اینجا می‏توانیم به عراق ضربه بزنیم. شخصاً با بنی‏ صدر هم صحبت كرده بود. وقتی كه دید راه به جایی نمی‏برد، نامه ‏ای به آیت ‏الله خامنه‏ ای نوشت و گفت كه تعداد اسلحه‏ های ما از تعداد نیروها هم كمتر است، ولی می‏مانیم!

***

عراقی‏ها با تانك از روی اجساد مطهر شهدای هویزه گذشتند، طوری كه هیچ اثری از شهدا نماند. بعدها جنازه‏ ها به سختی شناسایی شدند. حسین را از قرآنی كه در كنارش بود شناختند. قرآنی با امضای امام خمینی(ره) و آیت‏الله خامنه ‏ای.


پی نوشت1: وقتی پذیرفتی که یک افسر جنگ نرم باشی، باید زندگیت با دیگران فرق کند، باید رنگ و بوی جنگی داشته باشد. دیگر همه چیزت باید در سایه جنگ باشد...

پی نوشت2: البته حقیر کمتر از آنم که بخواهم خدمت امام زمان (عج) و نائب بر حقش امام خامنه ای (حفظ الله) عرض تسلیت داشته باشم، اما هر چقدر با خود فکر می کنم راه دیگری برای تسکین دلشان نمی بینم. راستش را بخواهید توفیق درک محضر مبارک آیت الله آقا مجتبی تهرانی(ره) را نداشتم اما تا جایی که می دانم مانند خیل عظیم بزرگانی که بعد از هجرتشان احدی نتوانست جایشان را پر کند، احدی نیز نمی تواند درد فراق این یار رهبری را برای امام خامنه ای (حفظ الله) کمی تسکین دهد. انشالله که خداوند ایشان را با پیامبر و اهل بیتش محشور بگرداند.

«شادی روحش صلوات»

کاش ما هم مثل صفی الله بودیم...

اسمش صفی الله بود. تو رزمایشی که برگزار کردیم دستش ترکش می خوره و استخوان دستش می شکنه و به همین خاطر فرستادمش عقب تا دستشو گچ بگیره و درمان شه.
اما چون از بچه های قدیمی بود می دونست که عملیات نزدیکه به همین خاطر با همون دست گچ گرفته برگشت...
وقتی اومد هفت تپه و با این حال دیدمش بهش گفتم صفی الله چرا با این حالت اومدی..؟!
گفت: نتونستم عقب بمونم..
چند روز بعد قرار شد ما برای عملیات والفجر 10 به کردستان اعزام شیم و به همین خاطر طبق روال همیشگی پیرمردها و بچه هایی که توان شرکت در عملیات را نداشتند برای حفاظت قرارگاه می گذاشتیم و خودمون به سمت منطقه عملیاتی حرکت می کردیم. خوب با توجه به شرایطی که صفی الله داشت باید داخل قرارگاه می موند و امکان شرکت در این عملیات براش وجود نداشت. وقتی به صفی الله گفتم که نمی تونه تو این عملیات شرکت کنه، بغض گلوشو گرفت و به من گفت آخه چرا؟ گفتم تو با این دستت که نمی تونی اسلحه دستت بگیری که بهم گفت اسلحه نمی خوام، نارنجک می گیرم دستم .گفتم نه نمی شه بیای...
هی اصرار های صفی الله هی نه نه های من.
آخر دیدم هرچی بهش می گم قبول نمی کنه، بهش گفتم برو پیش فرمانده گردان (حاجی کارگر) هر چی دستور داد انجام بده. اونم با قیافه ی ناراحت و بغض آلودش به سمت چادر فرماندهی حرکت کرد.
وقتی جریانو برای حاجی تعریف کرد و چون به حاجی گفته بود که دستش خوب شده، حاجی هم بهش گفت که میری بهداری لشکر اگر دکتر تشخیص داد دستت خوب شده، گچشو بگیره و تو هم برو که با بچه ها اعزام شی...
چون کار صفی الله طول می کشید نمی تونست با گردان ما اعزام بشه به همین خاطر بهش گفتم اگه دکتر گچتو باز کرد با گردان بعدی بیا .یکی دو روز تو کردستان چادر زده بودیم که یک روز دیدم صفی الله داره از اون دور می یاد. انگار گچ دستشو گرفته بود. وقتی نزدیک شد سلام کرد. گفتم چه خبر. گفت گچمو باز کردم. گفتم دستت خوبه. گفت آره. گفتم خوب اون چادرته و برو تسلیحاتتو تحویل بگیر.
از این ماجرا چند روز گذشت که وقت عملیات شده بود و قرار شد یک شب ما یه مسیر تقریبا 12 کیلومتری رو پیاده بریم تا به خط دشمن بزنیم و به همین خاطر مجبور بودیم که کل مسیر بدویم به خاطر اینکه باید قبل از سپیده دم و تو تاریکی به خط دشمن می رسیدیم. تنها زمان هایی که منور میزدن رو زمین خیز می رفتیم، همون چند دقیقه استراحت می کردیم...
قبل از اینکه حرکت کنیم به بچه ها گفتم همه تو یه ستون حرکت کنید و زمانی که منور زدن، خیز برین و چشماتونو ببندین تا چشماتون به تاریکی عادت داشته باشه .همین جور میدویدیم که یک دفعه منور زدن و ما همه خیز رفتیم و تو همان زمانی که چشمام بسته بود احساس کردم یکی از ستون خارج شد و اومد کنارم. با چشمان بسته ازش پرسیدم کی هستی گفت منم صفی الله.
گفتم این جا چیکار می کنی؟
که اونجا برام تعریف کرد که من اصلا دکتر نرفتم و با انبردستی که تو چادر بود گچ دستمو باز کردم و دستم خوب نشده و این مسیر که بچه ها می دوند این لوله تفنگشون به دستم می خوره و خیلی درد میاد اما من از دردش ناراحت نیستم، از این ناراحتم شاید یه وقت دردم اومد من ناخودگاه داد بزنم و دشمن متوجه ما شه و بچه ها تو زحمت بیفتن...
صفی الله حسن پور در همون عملیات(والفجر 10) از اولین نفراتی بود که در حال شکستن خط دشمن شهید شد...
راوی گفت اینها رو گفتم تا فقط همین یه جمله رو بگم:
راوی گفت در قسمتی از وصیت نامه این شهید 17 ساله آمده:
پدر و مادر من نور چشمان من هستن اما امام قلب من هست، بدون چشم می توان زندگی کرد اما بدون قلب هرگز.

پی نوشت1: ما  در فتنه 88 مثل صفی الله نبودیم. امام قلب ما نیست. ما گذاشتیم امامان فریاد این عمار سر دهد. ما گذاشتیم در روز قدس به اسلام و انقلاب جسارت شود. ما گذاشتیم در 16 آذر به امامان جسارت شود. ما گذاشتیم در روز عاشورا سر امام حسین (ع) به بالای نیزه ها برود و آنگاه دشمن سوت و کف بزند و هلهله کند. تازه فهمیدیم که فتنه است. هنوز خیلی کار دارد به صفی الله برسیم.

پی نوشت 2: 9 دی؛ با افق آخرالزمانی نماد کم بصیرتی!

عدو شود سبب خیر...

این روزها که به احوالت برخی مجلسیان به نظاره نشستم بیشتر مشتاق این شدم که با شهید بزرگوار دیالمه آشنا شوم...
همینطوری که یادی از این بزرگوار نمی کنیم...
من بر خلاف همه ی عزیزان، از برخی نمایندگان ملت که موجبات آشنایی بیشتر مرا با شهید بزرگوار دیالمه فراهم کردند، صمیمانه تشکر می کنم...



یکی از افرادی که از سال1358 شایعه ی انجمنی بودنش در سطح جامعه پخش شد، شهید دکتر عبدالحمید (وحید) دیالمه بود. این شایعه چنان علیه این شهید مظلوم گسترش یافت که متأسفانه همچنان نیز برخی از انقلابیون برآن معتقدند. و انجمن حجتیّه نیز همچنان شهید دیالمه را به خود منسوب می کند. امّا علّت و منشأ پخش این شایعه به زمان تبلیغات اولین دوره ی ریاست جمهوری باز می گردد. آنجا که خطر بنی صدر برای دیالمه و دوستانش محرز شده بود، لذا تمام تلاش خود را انجام می دادند تا بتوانند پیش از برگزاری انتخابات چهره ی حقیقی بنی صدر را به خواص و عوام بشناسانند. اما متأسفانه نه تنها به هشدار آن ها توجهی نمی شد، بلکه متهم به تندروی و اختلاف افکنی می شدند.
ولی شهید دیالمه که حقگویی را بر عافیت طلبی ترجیح می داد، تصمیم گرفت تا در جلسات و سخنرانی های خود رسماً به افشاگری علیه بنی صدر اقدام کند. دکتر سعید جلیلی اولین افشاگری علنی وحید را علیه بنی صدر، اینگونه به یاد می آورد: « دو ماه به انتخابات رياست جمهوری مانده بود. شبی در پايان سخنرانی شهيد ديالمه در دانشكده ی علوم، يك نفر پرسيد نظر شما در مورد انتخابات رياست جمهوری چيست؟ شهيد ديالمه گفت: " نامزدها هنوز كامل نشده‌اند؛ اما امشب در مورد يكی از آن ها صحبت می‌كنم. انتخاب آقای ابوالحسن بنی صدر به رياست جمهوری برای كشور فاجعه در پی خواهد داشت." خيلی غير منتظره بود. مجلس شلوغ شد. بعد كه كمی آرام شد جمله ی دومش را گفت: " دليلش را می‌گويم و بعد حاضرم بنشينم با كسانی كه مخالف اين نگاه هستند بحث كنيم. آقای بنی‌صدر به اصل ولايت فقيه اعتقاد ندارند." جلسه دوباره شلوغ شد. اين جلسه كليد مخالفت با بنی صدر زده شد و در جلسات بعد ادامه پيدا كرد.»

دکتر سعید جلیلی

پی نوشت: کاش همه ی نمایندگان بزرگوار مجلس مانند شهید دیالمه در تشخیص فتنه بصیرت داشتند...
(البته جا دارد از اقلیت نمایندگانی که همیشه حامی خط ولایت و انقلاب بودند و هستند تشکر کنم و از همین جا دستانشان را ببوسم.)

کربلا کوته ترین راه است تا درگاه دوست...

همه ی بچه های مالک جمع شده بودند. گفتگو بالا گرفته بود. قرار شد هر روز زیارت عاشورا بخوانیم. اما بحث سر این بالا گرفته بود که قبل از اذان صبح یا بعد از آن؟ هر کس چیزی می گفت. تا اینکه یکی از بچه ها گفت: «اذان صبح آغاز یک روز جدید است. ما باید قبل از شروع روز تکلیفمون را با امام حسین علیه السلام روشن کرده باشیم.»
تمام همهمه ها آرام شد.

***

«حسین فاطمه، به یاد لب عطشان تو آب نمی نوشم.» این جمله روی قمقمه ی یک شهید نوشته بود. وقتی تکانش دادم، پر پر بود. بچه ها تو فکه پیکر 130 شهید را پیدا کرده بودند که حتما خیلی هایشان لب تشنه به شهادت رسیده بودند.

***

«یا قمر بنی هاشم.» وقتی رمز عملیات از پشت بی سیم اعلام شد، گردان به هم ریخت. عملیات کربلای 1 بود و گرمای 47 درجه ی تیرماه. بچه ها قمقمه هایشان را باز کردند و همه را به زمین ریختند و گفتند: «ما از ساقی کربلا خجالت می کشیم... ساقی با لب تشنه وارد شریعه شد، لب تشنه هم بر گشت، آن وقت ما چگونه...»
... وقتی عملیات تمام شد، جنازه بچه ها را دیدم. لب هایش از عطش کبود شده بود.

***

همه از بوی خوش عطرش می شناختندش. هر کجا می رفت آنجا را نیز خوش بو می کرد. وقتی از نام عطرش پرسیدم، همیشه جواب سربالا می داد. شهید که شد در وصیت نامه اش نوشته بود: «به خدا قسم، هیچ گاه به خودم عطر نزدم. هر وقت می خواستم معطر شوم از ته دل می گفتم یا حسین.»

***

قبل از عملیات فتح المبین می گفت: «حسین جان! فردای قیامت خجالت می کشم، تو بی سر وارد محشر بشوی اما من سر در بدن داشته باشم.»
بنا بود. با اینکه وضع مالی خوبی نداشت، اما با دست های خودش برای محل یک مسجد ساخته بود. وصیت کرده بود، توی قبری که خودش توی مسجد کنده بود دفنش کنند. قبرش را که دیدم، احساس کردم کوچک است اما وقتی جنازه اش برگشت همه انگشت به دهان مانده بودیم. بدنی بدون سر، درست اندازه قبری که توی مسجد کنده بود.

***

دوست صمیمی من بود.
یه روز بهم گفت: الآن خواب امام حسین علیه السلام رو دیدم.
آقا بهم فرمود: فردا مهمون ما هستی.
 …صبح فرداش توی خط بودیم.
تیر مستقیم عراقی ها بهش خورد و شهید شد.
همونطور که امام حسین علیه السلام وعده کرده بود، رفت به مهمونی آقا ...

***

پدر شهید بود. همیشه دوست داشت بداند امام حسین علیه السلام فرزندش را پذیرفته است یا نه؟ راه کربلا که باز شد، با اولین کاروان ها راهی شد. وقتی رسیدیم، درب حرم بسته بود. می گفتن تعمیرات است. هیچ کس را راه نمی دادند. دو روز از پشت در زیارت کردیم. روز سوم طاقتش تمام شد. گفت: «این جور نمی شود من با آقا کار خصوصی دارم.» رفت درب حرم را زد. دری که سه روز برای هیچ کس باز نشده بود، برایش باز شد و وارد شد. تا این صحنه را دیدم، دویدم سمت در. شروع کردیم به اعتراض که «آقا، رفیقمان رفته تو، ما هم باید برویم.» خادمین حرم با تعجب می گفتند: «کسی از صبح تا به حال وارد نشده است.» از ما اصرار و از آن ها انکار. سر آخر دو نفر را فرستادند، تمام حرم را گشتند ولی کسی پیدا نشد.
... بعد از چند ساعت درب حرم باز شد و پیرمرد با چهره ی نورانی در قاب در ظاهر شد. چند لحظه ای رو به حرم مکثی کرد و به سمت ما به راه افتاد. دویدیم، دورش را گرفتیم. همه با تعجب ماجرا را می پرسیدند. پیرمرد اشک هایش را پاک کرد و گفت: «وقتی پشت در، دلم شکست، ناگهان دیدم آقایی نورانی در را برایم باز کرد و مرا به داخل دعوت کرد. انگار هیچ کس ما را نمی دید. به همراهش زیارت نامه خواندم و بعد از درد دل و گریه دو باره با هم برگشتیم. در را برایم باز کرد.» موقع خدا حافظی گفت: «در ضمن محمدت هم جایش خوب است، ما از او راضی هستیم.»
پیرمرد دیگر سوالی نداشت!

***

شهید محمود کهن جامه در قسمتی وصیت نامه اش نوشته: «خدایا جسمم را مثل مولایم تکه تکه بگردان، تا امت حزب الله بدانند که من به خاطر مقام نرفتم بلکه به یاری دین اسلام رفتم.»


پا نوشت: می گویند محرم آخرین فرصت برای آدم شدن است، اگر محرم را از دست بدهی دیگر…
قدر عشقت را ندانستم شدم مشغول خویش    خیمه ی زیبای ثارلله را گم کرده ام

اجازه نمی دهد...

از وقتی که شروع به خوندن کتابهای خاطرات شهدا کردم موضوعی ذهنمو بدجوری به خود مشغول کرده، وقتی می دیدم شهدا در موقعیتهای مختلف رفتارهای خوشکلی از خودشون نشون میدن یا حرف زیبایی میزنن که همیشه حسرت به دل آدم می مونه که خدایا منو هم تو اون موقعیت قرار بده تا منم مثل فلان شهید همونطوری رفتار کنم یا همون حرفو بزنم...
خدا هم دعای منه حقیرو اجابت کردو یه چند باری لطف کردو  منت بر سرمون گذاشت، اما متاسفانه نتونستم اون رفتارو انجام بدم یا بهتر بگم انگار همه چیز دست به دست هم می داد تا من اون رفتارو انجام ندم، انگار نیرویی به من اجازه نمی داد. یه چند باریم که تونستم انجام بدم یا همون حرف فلان شهیدو زدم اصلا جدیم نگرفتنو تاثیرییم نداشت...
همیشه برام این معما بود چرا نمی شه، تا اینکه دیشب کار به گلایه هم کشیده شد که چرا ای خدا، من نمی تونم، چرا فلان شهید می تونه انجامش بده اما من نه. مگه منم بندت نیستم. چرا وقتی فلان شهید از این حرفا میزنه همه می گن عجب حرفی زد اما من اگه همون حرفو بزنم انگار نه انگار. حداقل که می تونی جواب سوالمو بدی...
وقتی که آماده خوابیدن شدم و سرمو روی بالشت گذاشتم ناخودآگاه یاد خاطره ای از دوران کودکیم افتادم...
6یا 7 سال بیشتر نداشتم. دایییم که نقاشیش خیلی خیلی خوب بود، تابستان تموم نوه ها رو تو خونه ی مادر بزرگم جمع کرد تا بهمون نقاشی یاد بده. من و امثال من که کوچیک تر بودیم و تا به اونروز کلاس نقاشی هم نرفته بودیم، بهمون گفته بود شما فعلا تو دفترتون فقط خط راست بکشید. یک جلسه، دو جلسه، سه جلسه گذشت و ما همینطور به غیر از خط راست تمرین دیگه ای انجام نمی دادیم. وقتی می دیدم پسر داییم ابراهیم که خیلی از من بزرگتر بود و چند سالی هم تمرین نقاشی کرده بود، دایی به اون تمرین کشیدن خونه و درخت داده بود و من همینطور بعد از سه جلسه تمرین خط راست؛ کلافم می کرد. تا اینکه به دایی گفتم: من هم می خوام مثل ابراهیم درخت و خونه بکشم. اما دایی به من اجازه نداد و می گفت فعلا باید خط راست بکشی اما من که دیگه بی طاقت شده بودم اصلا از حرفم کوتاه نیومدم و گفتم من می خوام مثل ابراهیم به منم تمرین نقاشی خونه و درخت بدی. دایی که اصرار بیش از حد منو دید گفت بیا این نقاشیو بکش اما من نتونستم اون نقاشیو بکشم و کلی از این کارم خجالت کشیدم. تازه فهمیدم چرا اجازه نمی داد. من اول باید ابراهیم می شدم تا می تونستم اون نقاشیو بکشم یا بهتر بگم اجازه کشیدن نقاشیو داشتم...


به هر بهانه ای می آمد سراغ ما. موقع خیارچینی آمده بود کمک. همینطور که کار می کرد، سوال هم می پرسید. ظهر شده بود گفتم:  سید علی اکبر برو ناهارت دیر می شود. لجوجانه می گفت: نه باز هم بگویید می خواهم بیشتر اسلام را بشناسم.

***

می رفت پیش مادرش و گریه می کرد. می گفت: بابا دارد به من دروغ گفتن را یاد می دهد! از من می خواهد بروم دم در بگویم او در خانه نیست! ده یازده سالش که بود این مسائل را رعایت می کرد.

***

این اواخر دو سه نفر از ساواکی ها به جلسه ما شک کرده بودند. می آمدند ببینند چه خبر است. به هم علامت دادیم که کسی جلوی آنها چیزی نگوید. سید علی اکبر که فهمید می رفت سروقتشان با آنها بحث می کرد. نصف آنها بود ولی می گفت: باید به آنها نشان دهیم که از چیزی نمی ترسیم.

***

درس هم می خواست بخواند اول قرآن می خواند.
می گفت: قرآن می خوانم حافظه ام قوی می شود و درس را بهتر می فهمم.

***

انگار که مسابقه گذاشته اند! صدای اذان را که می شنید معطل نمی کرد و خودش را به مسجد می رساند. حتی اگر مجبور می شد مسافت زیادی را طی کند.

***

وضع زندگیمان خوب بود. پدرش پول تو جیبی خوبی بهش می داد. اما همیشه جیبش خالی بود. وقتی شهید شد خیلی از کسانی که سر مزارش می آمدند را نمی شناختیم. پول تو جیبی های اکبر برکت سفره خیلی ها بود.

***

تا دیدمش رفتم جلو و روبوسی کردم. گفتم مبارک باشد. پزشکی قبول شدید. انگار برایش اهمیتی نداشت. با تبسم گفت: هر وقت شهید شدم تبریک بگویید.

***

می گفتم پسر جان تو دانشجو هستی. فردا پس فردا می شوی آقای دکتر. به خودت برس. می گفت: شخصیت انسان ها به این چیزها نیست. با لباس بسیجی هم می شود رفت دانشگاه ودرس خواند.

***

با وضو می رفت سر کلاس. بیشتر روزها روزه می گرفت.
می گفت علم بدون ایمان که فایده ندارد.

***

شما رشته پزشکی قبول شدید. این رشته در آینده به درد شما می خورد. کشور به امثال شما نیاز دارد. الحمدلله در هر عملیاتی هم که رفته اید مجروح شده اید! برادرتان هم که به شهادت رسیده اند. انشاءلله خودتان را سالم نگه دارید تا به جامعه بیشتر خدمت کنید.
آنقدر آرام و مطمئن گفت که جز سکوت چار ه ای نداشتم. شما فکر می کنید من در دانشگاه علوم پزشکی قبول شده ام؟ نه. من در دانشگاه امام حسین (ع) قبول شده ام. مسیر من آنجاست باید بروم.

***

این طورش را کمتر میدیدیم! با قرآن مانوس بود. از دعا جدا نمی شد. نهج البلاغه می خواند. کتاب المراقبات دستش بود.

***

هربار غذا را خورده نخورده بهانه می آورد که سیر شدم و کنار می کشید. هر کس که با او همسفره می شد کیف می کرد.

***

شکر خدا وضع مالی اش خوب بود. خانه داشت، ماشین داشت و..
 دلش در جبهه بود. در شرایط اقتصادی آن روزها جزو پولدارها محسوب می شد. اما برای مادیات ارزش قائل نبود. به هیچ چیز دل نبست. پر پرواز داشت انگار.

***

پنج تا گلوله خورده بود توی دستش، چند ماه توی بیمارستان نجمیه تهران بستری شد. کارش کشید به پیوند استخوان و ...
عفونت دست مجروحش به حدی شدید بود که موقع تعویض پانسمان، مجبور می شدند در اتاقش اسپری خشبو کننده استفاده کنند! درد را به روی خودش نمی آورد. خیلی صبور بود. از بیمارستان که به خانه آمد هنوز درد داشت اما با هر زحمتی بود رختخوابش را جمع می کرد و لباسهایش را خودش می شست. نمی خواست کارهایش به گردن دیگران بیفتد.

***

وقتی رسیدم دیدم باز نشسته و دارد برای مراسم، برنامه ریزی میکند. به شوخی گفتم: خسته نشدی این قدر مراسم و دعا و ... برگزار کردی؟!
برگشت و گفت: اگر یکی دوبار چیزی را از کسی تقاضا کنیم شاید ندهد اما وقتی زیاد اصرار کنیم می گوید این آقا ول کن نیست و بالاخره نظرش جلب می شود. دعاها و توسلات ما باید آنقدر زیاد باشد تا حاجتمان روا شود.

***

دو نفر از بچه ها وسایل رزمی شان را موقع تمرین گم کرده بودند. از نظر قوانین نظامی باید با آن ها برخورد می شد. دستور داد بازداشت شوند تا به کارشان رسیدگی شود.
غروب رفت پیش آنها به زور چایی به خوردشان داد. شامش را با آنها خورد. هم به قانون عمل می کرد. هم طاقت نداشت کسی از او دلگیر شود.

***

روزها سرش خیلی شلوغ بود، اما شبها راحت تر می شد او را دید، به خصوص بعد از نماز شب و قبل از نماز صبح که بی سر وصدا آفتابه های دستشویی گردان را یک به یک می برد زیر تانکر آب، پر می کرد تا به رزمنده ها خدمتی کرده باشد.

***

تا فهمید باز حاج بصیر پشت خط است، خودش را پرت کرد بیرون چادر. اینطوری راحتتر می شد بودن او را کتمان کرد. حاجی هم زرنگ بود. خندید و گفت: قایم شدن تا کی؟ بابا اعدامش که نمی کنیم، قرار است فرمانده تیپ شود. همین.

اگر سید علی اکبر شجاعیان نشوی اجازه نمی دهد...

این روزا وقتی این خاطراتو برای جماعتی بازگو می کنم، حرفای جالبی میشنوم...
این جور زندگی مال زمان جنگ بود...
اینا استثنا هستند...
هر نو سبک زندگی بر اساس عرف زمان خودشه...
...
متاسفانه انقدر عافیت طلب و اسیر روز مرگی شدیم که وقتی چیزهای خوب می شنویم که با سختی بدست می آید با هزار و یک بهانه ردش می کنیم. اما داستان چیز دیگه ای چون دوست نداریم لذتهای زیاد دنیاییو از دست بدیم و مثل سید علی اکبرها زندگی کنیم بهانه می آوریم. حالا که مثل سید علی اکبرها نیستیم و وقتی به همین دلیل به ما اجازه نمیده مثل اون زندگی کنیم پس این نوع زندگی برا اون زمونه بود نه حالا...
اما سید علی اکبر بر خلاف خیلیا که امروز به خاطر وضعیت بد اقتصادی دچار خساست مزمنی شدن همیشه دوست داشت دست کسایی که درخواست کمک و یاری داشتنو بگیره و همراه خودش بالا بکشه حتی بعد از شهادتش...
«همواره در نظر داشته باشید که من زنده ام و حاضرم و در تمام نبردهای رهایی بخش شیعه تا انتهای تاریخ حاضرم و ناظر بر حرکاتتان.»

قسمتی از وصیت نامه شهید سید علی اکبر شجاعیان

آیت الله بهجت فرمودند: ما به این دنیا آمدیم زندگی کنیم تا قیمت پیدا کنیم نه به هر قیمتی زندگی کنیم...
من فکر می کنم هر کس مثل سید علی اکبرها زندگی نکنه، خواست فقط به هر قیمتی زندگی کنه حال می خواد تا آخر عمر به هزار یک بهانه خودشو راضی نگه داره...

«کفر پیشگان، قرآن را معجزه ی رسالت پیامبر نمی شمرند و می گویند: چرا از جانب پروردگارش معجزه ای بر او نازل نشده است تا ما بدین وسیله هدایت شویم؟ بگو: هدایت انسان ها به اراده ی خداست نه دیدن معجزه. خدا هر که را بخواهد گمراه می کند و برای کسانی چنین می خواهد که به او باز نیایند، و هر که به سوی او باز گردد، او را به سوی خود هدایت می کند.»

سوره رعد آیه 27


لطفا درر مورد امام روح الله سخنرانی نکنید

هر چه با خود کلنجار رفتم تا درباره امام روح الله چیزی بنویسم خود را لایق و شایسته این کار ندیدم...

"گلوله های توپ و تانک و شیمیایی مثل باران بر روی مجنون می بارید، دیگر توان ماندن در مجنون نبود، تقریبا همه شهید شدند.تعدادی بیشتر باقی نمانده بودیم، هر چه به همت گفتیم امکان ماندن نیست باید برگردیم، اما همت گفت: «باید بمانیم و تا آخرین قطره خونمان برای حفظ مجنون تلاش کنیم چون امام فرمودند مجنون باید بماند»"

"شهید ردانی پور رفته بود پیش امام که «باید تکلیفم رو معلوم کنم، بالاخره درس مقدمه یا جنگ؟» امام فقط یک جمله گفتند «محکم بمانید توی جنگ.» دیگر کسی جلودارش نبود."
"شهید زین الدین یکی دوبار که رفت دیدار امام، تا چند روز حال عجیبی داشت. ساکت بود. می نشست و خیره می شد به یک نقطه می گفت «آدم وقتی امام رو می بینه، تازه می فهمه اسلام یعنی چه. چه قدر مسلمون بودن راحته. چه قدر شیرینه.» می گفت «دلش مثل دریاست. هیچ چیز نمی تونه آرامششو به هم بزنه. کاش نصف اون صبر و آرامش، توی دل ما بود.»"

"برای عملیات آزادسازی مهران آماده می شدیم که یک روز سردار بزرگوار حاج بصیر را دیدم. به من گفت: خیلی خوبه که تو این عملیات شهید شم. بهش گفتم آخه حاجی چه فرقی می کنه این عملیات با عملیات های دیگه. گفت: آخه خوده حضرت روح الله فرمود مهران باید آزاد بشه."

"توی میدان صبحگاه پادگان؛ آیت ا... موسوی اردبیلی  گفتند: امام فرمودند، من به پاسدارها خیلی علاقه دارم، چرا که پاسدارها سربازان امام زمان (عج) هستند. کنار محمود کاوه ایستاده بودم و سخنرانی را گوش می دادم. وقتی آیت ا... اردبیلی این حرف را گفتند، یک دفعه دیدم محمود کاوه رنگش عوض شد؛ بی حال و ناراحت یک جا نشست مثل کسی که درد شدیدی داشته باشد. زیر لب می گفت: "لا اله الا الله" تا آخر سخنرانی همین اوضاع و احوال را داشت. تا آن موقع این جوری ندیده بودمش. از آن روز به بعد هر وقت کلاس می رفت، اول از همه کلام امام را می گفت، بعد درسش را شروع می کرد. می گفت: اگر شما کاری کنید که خلاف اسلام باشد، دیگه پاسدار نیستید، ما باید اون چیزی باشیم که امام می خواد."

"مادر شهید مجید رمضانی تعریف می کرد:  زمان جنگ بود که متوجه تغییری بزرگ در وی شدم. از آنجا که هیچ حرفی را از من پنهان نمی کرد، جویای ماجرا شدم و او نیز ابتدا امتناع ورزید و از گفتن جریان سر باز زد، تا اینکه گفت: من نمی دانم در حالی که برادران کوچکتر از من در حال جنگ با دشمنان هستند چرا اینجا بمانم. در خانه ما دو مرد است و یکی از آنها باید به جبهه برود از آنجا که پدر سرپرست خانواده است و باید در خانه بماند، تصمیم گرفته ام که به جبهه بروم. چون طبق گفته امام عزیزمان که فرمودند: هر کس که می تواند اسلحه به دست بگیرد، به جبهه بیاید با دشمنان بجنگد، من احساس می کنم یکی از آن افرادی که مورد خطاب امام است من هستم و این را وظیفه خود می دانم که به جبهه بروم."

تازه می فهم چرا نمی توانم در مورد این بزرگ مرد عصر حاضر امام روح الله چیزی بنویسم...
چون باید مثل شهید ردانی پور، همت، بصیر، زین الدین، کاوه و رمضانی بود تا بخواهی از امام روح الله سخن بگویی...
نمی دانم چگونه بعضی افراد انقدر راحت می توانند در مورد شخصیت، فرمایشات، دستورات امام روح الله حرف بزنند، مطلب بنویسند، سخنرانی کنند...
آخر اگر کشور این همه بصیر، زین الدین، کاوه، ردانی پور، همت و ... دارد چرا آقاجان سید علی تنهاست و "این عمار" می گوید...
چر انقدر اختلاس مالی در کشور اتفاق می افتد...
چرا فتنه 88 باید 8 ماه طول بکشد...
چرا باید فرمایشات آقا جان سید علی روی زمین بماند و عمل نشود...
چرا حقوق مادام العمر باید در مجلس به تصویب برسد...
و هزار و یک چرای بی جواب دیگر...
لطفا تا همت نشدید، زین الدین نشدید، بصیر نشدید و کاوه نشدید انقدر در مورد حضرت امام روح الله سخنرانی نکنید...

پانوشت: تمام امیدش به ما دبستانی هایی بود که حالا بزرگ شدیم، وقت تنگ و راه بسیار سخت. باید همت، بصیر، زین الدین و کاوه شویم تا خدای نکرده امیدش را نا امید نکرده باشیم...
رحلت امام روح الله تسلیت باد
التماس دعا

شهری در آسمان

" روزهای آزاد سازی خرمشهر است...
روزهای جنگیدن زیر آفتاب سوزان، دست خالی، زیر بارانی از جنس گلوله...
روزهایی که آنقدر پرنده شدن تکرار شد تا خرمشهر شد«شهری در آسمان»! "
وقتی قدم به این شهر آسمانی می گذاری صدای سیمرغ های پرکشیده از این شهر را با دلت احساس می کنی...
زمزمه های لحظه رهایی شنیدنی است...
" هوا گرم است!
خیلی تشنه ایم! خسته ایم و چند شب نخوابیدیم!
تحمل کنید دروازه های آسمان نزدیک است...
«خرمشهر شهری است در آسمان»!
باید برویم... "
مگر خرمشهر چه تفاوتی با شهرهای دیگر داشت که خرمشهر فقط شد، «شهری در آسمان»!
خرمشهر همان خرمشهر می ماند اگر آن سیمرغ ها که رسم پرواز آموخته بودند پا به آنجا نمی گذاشتند...
خرمشهر به خاطر سیمرغ هایش شد شهری در آسمان...
درست است که همه رسم پرواز نمی دانستند اما سیمرغ های پرواز کرده به همه رسم پرواز آموختند...
خرمشهر نمی شد شهری در آسمان اگر سیمرغ نداشت...!
باید سیمرغ شد...
راه بسیار دراز است و سخت...!
" برای پرواز، پرنده بودن و شوق پرواز کافی نیست!
همت می خواهد و تلاش و بال زدن پیاپی!
روز موعود نزدیک است:
«خرمشهر شهری است در آسمان»! "
برای رسیدن به شهری در آسمان باید از هفت شهر گذشت...
راه بسیار دراز است و سخت...!
برای رفتن رسم پرواز آموختن لازم است اما کافی نیست...
سفر سختی در راه است...!
توشه می خواهد ازجنس ایمان...
توشه می خواهد از جنس عشق...
توشه می خواهد از جنس صبر و تقوا...
توشه می خواهد از جنس خدا و دیگر هیچ...
باید توشه برداشت...
راه بسیار دراز است و سخت...!
باید پشت سر فرمانده پرواز کرد...
احتمال گمراهی در این هوای غبار آلود زیاد است...
فرمانده منتظرمان است...
خودش قول داده:

" همواره در نظر داشته باشید که من زنده ام و حاضرم و در تمام صحنه های نبرد رهایی بخش شیعه تا انتهای تاریخ حاضرم و ناظر بر حرکتتان.."

قسمتی از وصیت نامه شهید سید علی اکبر شجاعیان
جانشین گردان یا رسول الله

راه بسیار دراز است و سخت...!
باید توشه بسیار برداشت...
تا ایران شود «کشوری در آسمان»!

پانوشت: بچه ها اگر شهر سقوط کرد آن را دوباره فتح می کنیم، مواظب باشید که ایمانتان سقوط نکند.
(شهید جهان آرا)

دوباره سال نو و دوباره سوال شهدا و دوباره شرمندگي من

هميشه دلم مي خواست هر سال وقتي اين توفيق نصيبم مي شود و به قدمگاه شهدا پا مي گزارم بروم يك گوشه اي از اين زمين آسماني با يستم و تا مي توانم فرياد بزنم...

"شهدا ديگه از خودم خسته شدم، ديگه دارم تو لجنزار اشتباهاتم غرق مي شم، نميدونم چرا به اين ديار پر بركت دعوتم مي كنيد، همينه كه دردمو بيشتر مي كنه، ديگه از خودم دلگيرم، ديگه از اينكه بعد اين همه سال توفيق زيارت شما، فقط ظاهرمو مثل شما كردم اما رفتارمو نه خسته شدم...

هر بار كه به رفتارتان كمي فكر مي كنم تازه مي فهمم شهادت يعني چه؟ من هم مثل شما عاشق شهادت هستم اما بر خلاف شما فقط عاشقش هستم و براي رسيدن به اين جايگاه حاضر نيستم از هيچ كدام از اين لذت هاي دنيايي دست بكشم، نمي دانم خدا به كدام رفتارم بايد دلخوش كند كه بتواند خريدار خونم باشد...

*بعضي ها چقدر سبك سفر مي كنند! در وصيت نامه اش نوشته بود فقط دو ركعت نماز قضا غفيله دارم.

نمي دانم من اگر بخواهم براي خود وصيت نامه بنويسم چند ركعت نماز قضا بايد بنويسم.

* وقتي شروع به صحبت كرده بود همه صلوات فرستادند، خواست دوباره شروع به صحبت كند كه اين بار بلند تر صلوات فرستادند و براي سومين بار اين كار را تكرار كردند. تازه فهميد كه دارد غيبت كسي را مي كند.

حال اگر من باشم خودم وقتي غيبت مي كنم ايرادي ندارد اما خدا نكند كه كسي در نزدم غيبت كند پدرش را جلوي چشمان مباركش مي آورم تا ديگر جرات نكند در نزدمان حرفي بزند.

*تمام طول مدت روز را مشغول تمرينات نظامي بوديم. شب وقتي بر گشتيم از فرط خستگي سرمان را كه گذاشتيم پايين به خواب فرو رفتيم. نيمه هاي شب بود كه متوجه صداهايي شدم. وقتي بيدار شدم با صحنه اي عجيب مواجه شدم، حاج بصير مشغول واكس زدن پوتين هاي بچه ها بود. حاج بصير فرمانده گردانمان بود.

خدا نكند به مسئوليتي برسم ديگر اين امر بر من مشتبه مي شود كه بايد به همه فرمان بدهم و همه بايد از اوامرم اطاعت كنند.

*در چادر فرماندهي نشسته بود كه ناگهان تلفن زنگ مي خورد. صدايش مي كنند: حاجي تلفن از طرف خانوادهتان است، با شما كار دارند. به من نگاه كرد و گفت زمان صحبت كردنم را حساب كن. من كه از اين حرف حاجي كلي تعجب كرده بودم بعد از اتمام صحبت حاجي رو به حاجي كردم و گفتم ببخشيد كه اين حرف را مي زنم از آن طرف به شما زنگ زدن و هزينه اي براي شما نيست چرا گفتيد من زمان مكالمه تان را حساب كنم. حاجي جوابي داد كه كلي شرمنده شدم؛ گفت: مي دانم برايم هزينه اي ندارد اما من اين چند دقيقه مشغول كار شخصي خودم بودم و بايد براي خودم مرخصي رد كنم.

اصلا همان بهتر در مورد سوء استفاده هايم از بيت المال چيزي نگويم.

* هر چه اصرار كردم كه بماند قبول نكرد. گفتم آقاي شجاعيان شما ديگر رشته ي پزشكي قبول شديد و نبايد به جبهه برويد بمانيد و درستان را بخوانيد و از اين راه خدمت كنيد. كشور به پزشك هم نياز دارد. در جوابم گفت: شما فكر كرديد من در دانشگاه علوم پزشكي بابل قبول شدم من در دانشگاه امام حسين قبول شدم.

از وقتي وارد دانشگاه شدم ديگر حس مي كنم هيچ وظيفه اي ندارم و نسبت به هيچ مكتبي ديني بر گردنم نيست. نمي دانم اگر شهيد شجاعيان ها هم مانند من فكر مي كردند آ يا من الان در دانشگاه مشغول حصيل بودم!

*كل شهر را زير پا گذاشتيم. هر فروشگاهي كه مي رفتيم مي گفت پيراهني با همين مارك و رنگ كه بر تن دارم داريد؟ ديگر خسته شده بودم. به او گفتم: مگر اين پيراهن چه چيز خاصي دارد كه قط مي خواهي دوباره از همين مدل و رنگ بخري. گفت: اين پيراهن ديگر كهنه شده و مجبورم پيراهن جديدي بخرم، مي خواهم پيراهني دقيقاً مانند هين بخرم تا دوستانم كه مي دانم توان خريدن لباس جديد را ندارند با ديدن لباس جديدم حسرت نخورند.

به تنها چيزي كه هنگام خريد لباس فكر نمي كنم همين موضوعست و هميشه براي اينكه از مد عقب نيافتم هر هفته لباس جديدي مي خرم. اينها همه به يك كنار اگر دور اطرافيانم متوجه تغيير نشوند كلي بهم بر مي خورد.

*تقريباً هر وقت مي ديدمش دست راستش به روي سينه اش بود و انگار به كسي سلام مي داد. طولي از آشناييمان نگذشته بود كه در يكي از عمليات ها به مقام رفيع شهادت دست پيدا كرد. بعد ها كه وصيت نامه اش را خواندم جواب سوالم را يافتم. در قسمتي از وصيت نا مه اش نوشته بود: هميشه من در همه حال اين حس را داشتم كه در محضر امام زمان(عج) مي باشم.

در زمان شادي هايم به يادشان نيستم. در زماني كه با دوستانم هستم به يادشان نيستم. در هيچ زمان به يادشان نيستم مگر زماني كه به مشكل بر بخورم و به يادشان بيافتم. نمي دانم چرا وقتي چيز با ارزشي گم مي كنم انگار تمام زندگيم مختل مي شود اما وقتي همچين انسان با ارزشي را سالهاست كه گم كرده ام خيلي راحت زندگي مي كنم.

*با اينكه 14سال بيشتر نداشت بد جوري در سجده ضجه مي زد و از خداوند طلب استغفار مي كرد. وقتي بعد از راز و نيازش به پيشش رفتم و علت را جويا شدم. گفت: روزي در يكي از خيابان هاي تهران مشغول راه رفتن بودم كه نا خواسته چند ثانيه به موسيقي حرامي كه با صداي بلند از داخل ماشيني پخش مي شد گوش دادم.

هر بار كه مجبور! مي شوم موسيقي گوش دهم چون آدم با فرهنگي هستم و كاري به كار كسي ندارم نياز نمي بينم به كسي تذكر بدهم يا حداقل درخواست كنم كه موسيقي را قطع كند. هميشه بايد تفعل به خير زد، انشاالله كه موسيقي اش مورد دار نبوده است.

*شهيد حسن پور در قسمتي از وصيت نامه اش نوشته است پدر و مادر عزيزم شما نور چشمانم هستيد و امام قلبم. بدون چشم مي توان زندگي كرد اما بدون قلب هرگز.

من هم از اين حرف ها زياد در مورد آقا جان سيد علي زده ام، اما هر وقت قلبم درد مي گيرد و ناراحتي دارد اصلا انگار نه انگار...

حرف ها براي گفتن زياد اما چيزي جز شرمنده شدن و خجالت كشيدن از روي شهدا برايم نمي ماند. از خداوند بزرگوار عاجزانه مي خواهم به اين بنده حقيرش توفيق دهد تا كمي از رنگ رفتار و منش و اخلاق شهدا به اين رفتار و منش و اخلاقم زده شود تا من هم كمي همرنگ شهدا شوم.

اميدوارم در اين سال جديدي كه در پيش داريم زندگيمان رنگ و بوي شهدا بگيرد.

اگر خدا بخواهد شهدا دوباره بر سر اين حقير منت گذاشته و مرا به منزلگاه خودت دعوت نمودند. نائب زياره همتان مي باشم.

پانوشت: زندگى همچنان جاريست و شهريان همان اند كه بودند، اما من ازشهدا خواسته ام همانى نباشم كه بودم.
بارگرانى بر زمين مانده است...


آقا ز غم فراق تو چاق شدیم

*طلبه بود. عاشق امام زمان(عج)، تو هر سنگری می رفت، جیب هایش پر از تسبیح. به هر رزمنده ای یکی می داد و می گفت: «بچه ها هر چقدر که امام زمان(عج) را دوست دارید صلوات بفرستید.» با این کار، همه سنگر ها رنگ بوی اما زمان(عج) را پیدا کرده بود.

*وقتی صبح بیدار شدم. صیاد درون کوپه قطار نبود. چند لحظه منتظرش ماندم اما نیامد. دنبالش رفتم که ناگهان با صحنه ی عجیبی مواجه شدم. صیاد مشغول نرمش بود. با نگاهی پر از تعجب گفتم: چرا صبر نکردید که از قطار پیاده شیم و نرمشتان را انجام دهید. حرفی زد که بد جوری آتیشم زد. گفت: "منتظر ظهور همیشه باید آماده باشد و من سالهاست که هر روز صبح دقایقی را نرمش می کنم تا آماده باشم برای ظهور"

چند وقت پیش ها که خاطره علی بن مهزیار را شنیدم بدجوری از حال زار خودم بدم آمد: میگن علی بن مهزیار سال ها به نیت زیارت امام زمان با پای پیاده به حج می رفت اما توفیق نصیبش نمی شد. دیگه داشت از این اعتقادش بر می گشت که در عالم خواب به او می گویند علی بن مهزیار ناراحت نشو امسال حتماً آقا تو زیارت می کنی. خلاصه علی بن مهزیار اون سال سفر حجشو با حال و هوای خاص دیگه ای شروع کرد. وقتی تو صحرای عرفات به دنبال خیمه آقاش بود کسی با دست به پشتش می زنه و میگه خیمه آقات اونجاست. دیگه نمی دونم علی بن مهزیار چه طوری به سمت خیمه می دوید، دیگه نمی دونم علی بن مهزیار چطوری پرده ی خیمه رو بالا کشید، دیگه نمی دونم چطوری تو صورت آقا نگاه کرد...

اما وقتی رو به آقا کرد آقا با یه لحنی که انگار دلخور بودن فرمودند: "علی بن مهزیار دیر آمدی سراغ ما" علی بن مهزیار گفت: اگه نشونیتونو داشتم زودتر می آمدم. آقا فرمودند: "اگه بهتر بودی زودتر آدرس می دادیم"

شما را نمی دانم من که هنوز بهتر نشدم که حتی آقا منتظرم باشد. نه برای ظهورش کاری کرده ام نه اصلا آماده ظهورش شده ام. اصلا حالا که خوب فکر می کنم انگار امام زمان(عج) در پیچ و خم های زندگی ام از یادم رفته است. نمی دانم کی می خواهم بهتر شوم...

پا نوشت: آقا ز غم فراق تو چاق شدیم...

کاش من هم مانند عاشقان امام روح الله بودم

چند وقت پیش ها بود که یکی از عزیزان جامانده از قافله شهدا برایم تعریف می کرد:
برای عملیات آزادسازی مهران آماده می شدیم که یک روز سردار بزرگوار حاج بصیر را دیدم. به من گفت: خیلی خوبه که تو این عملیات شهید شم. بهش گفتم آخه حاجی چه فرقی می کنه این عملیات با عملیات های دیگه. گفت: آخه خوده حضرت روح الله فرمود مهران باید آزاد بشه.

ای کاش من هم می توانستم برای اطاعت از اوامر امامم سر بدهم اما چه فایده که فقط ادعایم گوش عالم را کر می کند. وقتی می بینم شهید حاج بصیر برای فقط یک لبخند امام روح الله حاضر شد جان خود را فدا کند دلم بدجوری به حال خودم می سوزد که نه تنها برای خنده آقا جان سید علی کاری نکرده ام حتی باعث شدم اشکش هم در بیاید. اگر کاری انجام داده بودم دیگر آقاجان سید علی به خاطر وضعیت اسف بار فرهنگ در این کشور مجبور نبود نیمه های شب بیدار شود و تا صبح به درگاه خداوند تضرع کند. فقط کارم این شده است که کانال های تلویزیون دیجیتال جمهوری اسلامی!!! را یکی یکی پشت سرهم عوض کنم و نظاره گر افتضاح در رسانه ملی، از شیدایی تا ثریا باشم. از این ها که دلمان می گیرد به پارک ملت سری می زنیم تا شاید کمی دلمان باز شود اما انگار اینجا را هم یک عده برای عقده گشایی های خود به قرق در آورده اند و فقط تنها با یک پیامک سر و ته ناراحتی ها و بغضهایمان را هم می آوریم و روز از نو ... اینها را گفته ام تا همه بدانند که من فقط ادعای این را دارم که عاشق آقا جان سید علی هستم چون اگر عشقی از جنس حاج بصیر داشتم الان نظاره گر همان محتویات شبکه های ‌‌‌‌‌‌BBC و فارسی ۱ از رسانه ملی!!! با رنگ و لعاب داخلی نبوده ام .

پانوشت: ما که رفتیم. مادر پیر دارم و یک زن و سه بچه قد و نیم قد. از دار دنیا چیزی ندارم الا یک پیام: یقه تان را می گیرم اگر ولی فقیه را تنها بگذارید.
«شهید مجید محمدی»

فدایی اسلام

مرحوم نواب صفوى براى من، خیلى جاذبه داشت و بکلى من را مجذوب خودش کرد. هر کسى هم که آن وقت در حدود سنین ما بود، مجذوب نواب صفوى مى‏شد؛ از بس این آدم، پُرشور و بااخلاص، پر از صدق و صفا و ضمناً شجاع و صریح و گویا بود.

«امام خامنه ای»

هوالعزیز

شنبه 30 شهریور 1330 هجری شمسی

رئیس کل زندان

جلیلوند

تو ای نوکر بی اراده ی جنایتکاران، به جنایتکارانی که برادران مرا تبعید کردند بگو که مرا هم پیش برادرانم ببرند و یا آنهار را پیش من بیاورند فوراً و سریعاً یکی از این دو کار را انجام بدهید امید است انشاءالله در دنیا به زودی و در آخرت به عذاب الیم الهی و غضب شدید خداوند قهار گرفتار شوید.

انشاءاله تعالی
لعنه اله  علیکم اجمعین
به یاری خدای توانا سید مجتبی نواب صفوی

پانوشت: ایمانت برایم ستودنی است چون قدرت ایمانت است که باعث شد اینگونه صریح و شجاع باشی.  

سرداری که در بین سربازان آقاجان سیدعلی هم جایی نداشت

«دعا كنيد كه خداوند شهادت را نصيب شما كند، در غير اين صورت زماني فرا مي‌رسد كه جنگ تمام مي‌شود و رزمندگان امروز سه دسته مي‌شوند: یک: دسته‌اي كه به مخالفت با گذشته خود برمي‌خيزند و از گذشته خود پشيمان مي‌شوند. دو: دسته‌اي كه راه بي‌تفاوت را بر مي‌گزينند و در زندگي مادي غرق مي‌شوند. سوم: دسته‌اي كه به گذشته خود وفادار مي‌مانند و احساس مسئوليت مي‌كنند كه از شدت مصایب و غصه‌ها دق خواهند كرد. پس از خداوند بخواهيد با رسیدن به شهادت از عواقب زندگي پس از جنگ در امان بمانيد، چون عاقبت دو دسته اول ختم به خير نخواهد شد و جزو دسته سوم ماندن هم بسيار سخت و دشوار خواهد بود.»
شهید باکری


وقتی مقاله سردار سابق علایی را خواندم اصلا ناراحت نشدم که چرا علایی؟ مگر شهید باکری نگفته قرار است چه بر سر بازماندگان از دفاع مقدس بیاید و مگر نه آنکه هر چه به ظهور نزدیکتر می شویم افراد ناخالص غربال می گردند، پس دیگر تعجب ندارد که چرا علایی هم...

پانوشت: علایی یادت باشد...
این گردبادهای به غیرت در آمده/تسلیم رهبرند که طوفان نمی کنند

بکشید ما را

با ريختن خون عزيز ما، تاييد شد انقلاب ما. اين انقلاب بايد زنده بماند، اين نهضت بايد زنده بماند، و زنده ماندنش به اين خونريزي هاست. بريزيد خون‌ها را؛ زندگي ما دوام پيدا مي كند. بكشيد ما را؛ ملت ما بيدارتر مي شود. ما از مرگ نمي ترسيم؛ و شما هم از مرگ ما صرفه نداريد. دليل عجز شماست كه در سياهي شب، متفكران ما را مي كشيد. براي اينكه منطق نداريد. اگر منطق داشتيد كه صحبت مي‌كرديد؛ مباحثه مي‌كرديد. لكن منطق نداريد، منطق شما ترور است...

«امام خمینی(ره)»

پی نوشت: سیبِ سرخی سر نیزه است، دعا کنید ما هم اینچنین کال نمانیم، به شهادت برسیم.

«شهید دانشمند مصطفی احمدی روشن»

حسین را از سر خویش بیشتر دوست می داشت

طرح: DUELFA.COM

مگر نه آنکه گردن ها را باریک آفریدند تا در مقتل کربلای عشق آسانتر بریده شود؟ و مگر نه آنکه از پسر آدم عهدی ازلی ستاده اند که حسین را از سر خویش بیشتر دوست داشته باشد؟

«سید شهیدان اهل قلم»

قبل از عملیات فتح المبین می گفت: «حسین جان! فردای قیامت خجالت می کشم، تو بی سر وارد محشر شوی اما من سر در بدن داشته باشم.»
بنّا بود. با اینکه وضع مالی خوبی نداشت، اما با دست های خودش برای محل یک مسجد ساخته بود. وصیت کرده بود، توی قبری که خودش در مسجد کنده بود دفنش کنند. قبرش را که دیدم، احساس کردم کوچک است اما وقتی جنازه اش برگشت همه انگشت به دهان مانده بودیم. بدنی بدون سر، درست اندازه قبری که توی مسجد کنده بود.

منبع: کتاب بچه های محله تو و من

شاید برای اینکه این بار سنگین ادامه دادن راه شهدا را بر دوش نکشی بگویی اینها همش افسانه است اما اگر نمی گویی افسانه است، آیا حاضری در راه حسین از سر خود بگذری تا در قیامت شرمنده حسین نباشی؟؟؟ 

پا نوشت: پیچیده شمیمت همه جا ای تن بی سر/چون شیشه عطری که درش گم شده باشد

«اربعین تسلیت»

رونق از افسانه ها می افتد

از همان سال هاي اولي كه وارد مدرسه شدم و توانستم بخوانم و بنويسم با اسطوره هايي همچون رستم و سهراب آشنا شدم و هميشه به خود مي باليدم كه در دياري زندگي مي كنيم كه در سال هاي خيلي قبل تر از قبل، اين اسطوره ها زندگي مي كردند. اما كمي كه بزرگتر شدم هيچ وقت نمي توانستم با اين اسطوره ها ارتباط برقرار كنم چون فقط يك افسانه بودند. نمي دانم چرا هميشه در زندگي ام به دنبال اسطوره اي مي گشتم كه واقعي باشند و با تمام وجود بتوانم حسش كنم.تا اين كه ...

تا اين كه به آرزوي ديرينه ام بعد از 19 سال رسيدم و خداوند مهربان تر از مهربان يكي از اسطوره هاي واقعي را در مسير زندگي ام قرار داد.
سال 1339 بود كه در شهرستان قائم شهر پسري پا به اين كره خاكي نهاد و براي او مقدر شده بود تا در آينده نه چندان دور زمينه ساز تحول و رقم زدن اتفاقات جديدي در زندگي بسياري از انسان هاي اين مرز و بوم باشد. از همان كودكي متفاوت بودنش را به خيلي ها ثابت كرده بود.
به هر بهانه اي مي رفت سراغشان، حتي براي خيار چيني هم رفته بود كمك. همين طور كه كار مي كرد سوال مي پرسيد. ظهر شده بود. به او مي گفتند برو ناهارت دير مي شود. لجوجانه مي گفت نه، باز هم بگوييد. مي خواهم بيشتر اسلام را بشناسم.
خيلي برايم تعجب آور بود چرا يك كودك بايد اين طور باشد و كم كم برايم باورش سخت مي شد، جرا که تا به حال چنين انساني را در نزديكي ام حس نكرده بودم. در دوران تحصيل هم در درس و هم در ورزش ممتاز بود. حتي در درس به هم كلاسي هايش هم كمك مي كرد. در سال 1358 با معدل 17/84 ديپلمش را در رشته ی ریاضی فیزیک در دبیرستان طالقانی شهرستان بابل اخذ می نماید و در كنكور همان سال در رشته پرستاري دانشگاه جندي شاپور اهواز قبول مي شود که نمي رود. حالا ديگر براي خودش جوان رعنايي شده بود و با وضع مالي خوبي كه خانواده اش داشت بايد براي خود، مثل تمام جوان هاي امروزي جواني مي كرد اما جواني اش مصادف شده  بود با جنگ. با اينكه مي توانست در پيش خانواده اش بماند و از دوران جوانيش لذت ببرد اما لذت را در چيز ديگري ديد.
از همان ابتداي جنگ خيلي تلاش كرد كه اعزامش كنند. چون بعضي ها در موردش ترديد داشتند، اجازه نمي دادند اعزام شود اما به هر زحمتي بود خودش را به جبهه رساند و وقتي خيلي ها شخصيتش را ديدند مريدش شدند.
باورش خيلي سخت است كه كسي با آن شرايط خانوادگي دوران جواني خود را در ميان خاك و خون صرف كنند و جالب اين است لذت را در اين ببيند.باورش خيلي سخت است...
در همان سال هايي كه در جنگ بود درس هم مي خواند و در سال 1364 موفق مي شود در دانشگاه باهنر در رشته پزشكي قبول شود و از آنجا به بابل انتقالي بگيرد. داشتم با خودم فكر مي كردم خوب ديگر به جنگ نمي رود و به دانشگاه مي رود آخر هيچ وقت به كلاس دانشجوي پزشكي نمي خورد كه ميان آن همه خاك باشد.
اما...
روز ثبت نام كه به دانشگاه رفت با لباس بسيجي رفت. هر چقدر گفتم پسر جان كمي به خودت برس تو حالا دانشجو هستي و فردا پس فردا دكتر مي شوي، اما اصلا برايشان مهم نبود چون مي گفت شخصيت انسان ها به اين چيزها نيست.
يك ترم بيشتر در دانشگاه نماند دوباره به ميدان جنگ بازگشت. برايم سوال بود كه چه چيزي را در آنجا مي بيند كه اين همه رفاه و لذت و خيلي چيزهاي ديگر را كنار مي گذارد و به آنجا كه خاك بود و خاك مي رود. شايد آنهايي كه مي گفتند اين بچه دانشجوي پول دار وسط خاك و خون آمده چه كار، مانند من برايشان قابل باور نبود و هنوز خوب نمي شناختنش. اگر در شهر مي ماند و درسش را ادامه مي داد مطمئناً به مسئوليت هاي بزرگي دست مي يافت چون به همه لياقت خود را اثبات كرده بود اما به ميدان خاك و خون رفت و به جانشيني گردان يا رسول الله قناعت كرد. شايد آن زمان هم مي خواست متفاوت بودن خود را اثبات كند. تقريباً در همه عمليات هايي كه شركت كرده بود به نحوي مجروح شده بود حتي حاج بصير فرمانده گردان يا رسول الله به او غبطه مي خورد و به او مي گفت خوش به حالت كه از هر عملياتي يك يادگاري براي خودت داري.
با اين كه بدنش پر از جراحت بود باز به پايگاه بهشتي اهواز خودش را رساند. هر چقدر حديث و روايت درباره وجوب حفظ جان برايش خواندم اثر نكرد. مي گفت نمي خواهم تخت بيمارستان را اشغال كنم. اصرار كرد لا اقل برو در خانه استراحت كن. گفت زبان و چشمم كه سالم است اينجا كار دفتري مي كنم جاي من يك آدم سالم برود خط مقدم. خالصانه حرف مي زد. اشكم را در آورد.
سال 1365 بود كه در كارخانه نمك فاو برادرش سيد محمد شهيد شد. خيلي ها اصرار كردند در شهر بماند. مي گفتند خانواده شما دينشان را ادا كرده اما مي گفت محمد تكليف خودش را انجام داده نه تكليف مرا! برايم هميشه سوال بود كه به چه چيزي فكر مي كرد مگر در چه مكتبي تحصيل مي كرد كه اينگونه احساس تكليف مي كرد.
به او مي گفتم الان مجروحيد و دوستان و خانواده تان نگران سلامتيتان هستند. بمانيد و همين جا به درستان ادامه دهيد. گفت فكر مي كنيد من در دانشگاه علوم پزشكي قبول شدم؟ نه! من در دانشگاه امام حسين(ع) قبول شدم.
درگير آماده سازي مراسم سالگرد برادرش سيد محمد بود كه مارش عمليات کربلای 10 را شنيد و همه ي كارها را نيمه كاره گذاشت و به سمت جبهه حركت كرد. نمي دانم چه كار مهمتري داشت كه كار به اين مهمي را كه به گردنش بود نيمه كاره مي گذارد و مي رود تا به آن كار مهمترش برسد.
روز سالگرد مراسم سید محمد کسی را برای سخنرانی دعوت نکردند، به جای سخنرانی وصیت نامه ضبط شده شهید سید علی اکبر شجاعیان را پخش کردند:
شش سال است که منتظر بودم. شش سال است که منتظر این عشقم. منتظر این وصالم، وصالی که دلم را به آتش کشید. آیا می شود از قفس تنگ و کوچک تن رهید؟ ...خدای من! شیرینی وصلت چگونه است؟ می دانم که تکه تکه شدن و سوختن در راه معبود درد و رنج ندارد، نه! لذت دارد، لذت. ...من سالهاست که عاشق مرگ شده ام. من سالهاست که عاشق کشته شدن در این راه شده ام. درست است که با عقل حسابگر مادی جور در نمی آید.
 آری، شهید سید علی اکبر شجاعیان درست گفته که با عقل حسابگر مادی جور در نمی آید. باورش برایم سخت است روزی در این کره ی خاکی در همین نزدیکی خودم کسی مانند من زندگی می کرد، غذا می خورد، می خندید، می گریست، درس می خواند، از لحاظ کارهای ظاهری با من تفاوتی نداشته باشد اما از لحاظ تفکر زمین تا آسمان تفاوت بینمان باشد تا آن که خاطره زیر روزنه ای به رویم گشود:
خیره شده بود به هلی کوپتر. انگار اولین بار است که می بیند. گفت: این آهن پاره ساخته دست انسان است، پرواز می کند. انسان اگر خودش بخواهد تا کجا می رود؟
شاید مثل من که اوایل برایم قابل باور نبود که می تواند همچنین انسانی در نزدیکیمان باشد، برایتان قابل باور نباشد اما کار سختی نیست تا بدانی که مانند سهراب و رستم و هزاران اسطوره دیگر، شهید سید علی اکبر شجاعیان فقط یک افسانه نیست.
فقط کافیست به این آدرس سری بزنی:
مازندران-امیرکلا- دیوکلا- خیابان شهید ناصری- میدان شهدا- گلزار شهدای دیوکلا